شب آرزوها...

چند شب پیش شبی رو پشت سر گذاشتیم به نام شب آرزوها. نام این شب به طور ناخودآگاه آدم رو یاد داستان چراغ جادو می اندازه. چراغی که وقتی روش دست می کشیدن یه غول ازش بیرون می زد و به کسی که چراغ دستش بود تعظیم می کرد و ازش می خواست سه تا آرزو کنه که براش برآورده کنه. اما یه نکته همیشه آخر داستان معلوم می شد و اونم این بود که صاحب چراغ همیشه نمی دونست چه آرزوهایی کنه و آخرش به این نتیجه می رسید که قید آرزو کردن رو بزنه و جناب غول رو برگردونه سر جاش! به نظر من حکایت این غول چراغ جادو حکایت آرزوهای بزرگ و بی پایان آدماست که با وجود قدرت زیادی که داره از پس برآورده کردن این همه آرزوی ابناء بشر بر نمیاد و آخرش هم آدما مجبور میشن اون رو برگردونن توی چراغ جادوی دلشون. درست به همین خاطر توی شب آرزوها هر چی سعی کردم بتونم تمرکز کنم روی آرزوهام دیدم اونقدر زیادن که برآورده کردنشون از عهده غول چراغ جادو هم بر نمیاد! بعدش هم غول آرزوهام رو برگردوندم توی چراغ دلم و گفتم:

آخدا! حکم آنچه تو فرمایی.

/ 1 نظر / 27 بازدید
کلاغک

دامن شادی چو غم آسان نمی آید به دست پسته را خون می شود دل تا لبی خندان کند سلام و درود بر شما دریچه بعد از تاًخیری نسبتاً طولانی (!) به روز شد ! قدمتون روی چشم کلاغک ...[گل]