شیرین و فرهاد!

شبی با تیشه اش می گفت فرهاد

مرا شیرین گمانم برده از یاد

به مجلس های خسرو خوش نشسته

من و عشق مرا هم داده بر باد

بود دستش درون دست خسرو

منم با دسته چوب تو همزاد!

به کامش شهد شیرین جام نوشین

مرا ذیل گلو جا کرده غمباد

سرش بر بستر بالشت پرناز

مرا بالشتکی از جنس فولاد

به نازش های خسرو کرده عادت

مرا با عشق خامش کرده معتاد

خوراکش بره و مرغ و فسنجان

غذایم گشنگی همراه سالاد!

چو فرهاد اینچنین افکار طی کرد

بگفتا با خودش ای داد و بیداد

مچل گشتم به عشقی بد سرانجام

متل گوید مرا فرزاد و فرشاد!

کنون این تیشه بر قلبم نشانم

که تا از قید عشقش گردم آزاد

روم دنبال کاری پر درآمد

کنم دنیای خود را شاد و آباد

/ 4 نظر / 33 بازدید

جناب بيداد سال نو مبارك

ی کرمانشاهی

سلام؛وبلاگ بسیار خوبی دارید استفاده کردیم خداقوت؛راسی بنظر بنده استعداد خوبی در سرودن شعر با زبان فارسی کرماشاهی دارید ادامه بدید؛ یاحق

عباس

از قضا بیداد منم گم شده ام [گریه]

عباس

کاش میشد که مراپیداکنی [منتظر]