پشه!

دائما در گوش من هر شب تو وزوز می کنی

خارشی در جسم و جان تا صبح عارض می کنی

حاضرم کشتی بگیرم با پلنگی تیز چنگ

در نبردی تن به تن من را تو عاجز می کنی

من نمی دانم کجا از چشم تو پنهان شوم

زانکه تو بی چشم هم تزریق نافذ می کنی

بس که پنهان گشته ام مابین بالشت و پتو

پیکرم مانند حرفی در پرانتز می کنی

گرچه رنگم گندمی بود است از روز ازل

پوستم را قهوه ای مایل به قرمز می کنی

پشّه جان بس کن دگر از جان من بیرون بکش!

نیش را کز داغ آن قلبم تو جزجز می کنی

عاقبت بیداد با اشعار صد من غاز خود

لرزه ای بر پیکر مرحوم حافظ می کنی!

/ 0 نظر / 30 بازدید