پیر مغان...

سلام...

عرض شود حضور دوستان عزیز که در دو هفته گذشته به دلیل تغییر محل سکونت و دردسرهای هولناک! اسباب کشی ، روزهای سخت و طاقت فرسایی بر ما گذشت و حاصل اون هم عدم حضور در بلاگستان و ننوشتن پست جدید شد. بگذریم...

و اما روز گذشته در پی تورق اسناد و مدارک بازیابی شده در حین اسباب کشی! به چیزهای جالبی برخورد کردم که یاد خاطراتی رو در ذهنم روشن کرد. یکی از این چیزها یه قطعه شعری بود به اسم پیر مغان! . البته این پیر مغان با اون پیر مغان های قدیم ندیما! خیلی فرق داشت. این پیر یکی از دوستان بسیار عزیز بنده است که بنا به دلایل امنیتی! از بردن نام ایشان معذورم. البته این قطعه رو قبلا توی وبلاگ منتشر کرده بودم ولی به دلیل این که بنده  یک بار همه مطالب وبلاگ رو پاک کرده بودم! این قطعه در دسترس نبود. البته ما که از صدا و سیما پر زورتر و قوی تر نیستیم! حالا یه بار هم یه شعر تکراری پخش کنیم! به جایی بر نمی خوره:

شاد و شنگول بر پیر مغان رفتم دوش

دیدمش واله و آشفته و شیدا و خموش

گفتم ای پیر چرا زار و پریشانی تو

وز چه رو نیست تو را رقص و طرب جوش و خروش

گفت بیداد مگو کز غم دل نالانم

زانکه سیمین بدنی برده مرا اکمل هوش

از غمش مست شدم داغ شدم گیج شدم!

وز سر زلف سیاهش شده ام من مدهوش

تو بگو با غم چشمان سیاهش چه کنم

چاره ام چیست برش غنچه ی لب، بینی و گوش!

صبر و طاقت ز کفم رفت بگو چاره کار

جان من جان خودت مرگ همان مستر بوش!

گفتمش درد دلت سخت گران است عزیز

مگرت چاره کند درد تو پیغام سروش

الحسب خلق خودت تنگ مکن جان دلم

تا توانی به جهان بخور بخواب ...! بنوش

/ 3 نظر / 18 بازدید
ttaanhhaa

سلام بر بیدادالشعرای عزیزم ایوووول .... راستی محله جدید خوش میگذره !!!![چشمک]

كدخدا

درود و 3 صد بدرود به بيداد دادگستر داد اي بي وجدان كي سروده بودي اين را حالي برديم آيا داني فرق بين مگس و پلنگ را اي شيخ؟

يعقوبي

د همون دلت منو كشته جيگررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر!