ای ساربان...

ای ساربان سرعت برو آرام جانم را ببر

هم دل که دارم مال تو هم دل ستانم را ببر

روحم روانی گشته در غوغای پوچ زندگی

این جسم خاکی مال من روح و روانم را ببر

از بهر جاویدان شدن دنیا ندارد ارزشی

دیگر نمی خواهم اثر نام و نشانم را ببر

چونانکه بازی می کند معشوقه با اعصاب من

این دلبر لامذهب بلبل زبانم را ببر

از بس که نالان مانده ام در شور و دشتی خوانده ام

این حنجر وامانده آوازه خوانم را ببر

خشکیده در باغ دلم گل های عشق و عاشقی

این باغ ویران گشته ی بی باغبانم را ببر

از باده ی مهر و صفا مینای دل خالی شده

دیگر چه سودش این دل نامهربانم را ببر

ننشسته تا پرواز دل بر بام و بر دامی دگر

این کفتر بی دانه و بی آشیانم را ببر

دلها همه سنگی شده دنیای ما جنگی شده

تیر و کمانم را بده سرو چمانم را ببر

بیداد گردون می کند زهری به کامم ساقیا

خم تا به خم می ده مرا این استکانم را ببر!

/ 0 نظر / 16 بازدید