اندر حکایت آدم نگشتن!

چهل تا رفت و من آدم نگشتم

ز نادانی نموری کم نگشتم

هزاران لطف بی منت خدا کرد

بلا منت به سویش خم نگشتم

نمی دانم چه بودم یا که هستم

فقط می دانم آن باشم نگشتم

جهان پر درد و من افسوس یک دم

به زخم خویش هم مرهم نگشتم

مقام آدمی صدها هزاران

دریغا من همان یک هم نگشتم

مگس دارد شرف کارش به عالم

به قدر میله پرچم نگشتم!

عطش دارم چنان از آدمیت

که سیراب از دل زمزم نگشتم

خوشی با این دل مفلوک قهر است

به غیر از همنشین غم نگشتم

خدایا چاره ای کن درد بیداد

که تا رسوای این عالم نگشتم

/ 4 نظر / 31 بازدید
كدخدا

درود بر عارف بزرگ كي 40 سالتون شد

ساراازکرمانشاه

سلام بخدمت استاد عزیزم آقای میبدی -وقت خوش-طاعات قبول من همیشه میخوانمتان وممنونم ازحضورتان دروبلاگم برقرارباشید[گل] جواب کامنت شماروهم دروبلاگم دادم البته اگه شوخی زیاده س ببخشید

هیچ وفت ادم نمیشی 40 سال که چه عرض کنم 100 سال دیگه ام بعید می دونم

نگهبان

سلام استاد رسیدن به سن بلوغ را به جنابعالی تبریک عرض می کنم امیدوارم در 80 سال آینده با موفقیت زندگی کنید