روزهای سخت...

سلام...

دارم از پیشت میرم امام رضا(ع)

خیلی خیلی دلگیرم امام رضا(ع)

التماست می کنم نذار برم!

چون به عشقت اسیرم امام رضا(ع)

با شما تازه شدم، زنده شدم

حالا دارم می میرم امام رضا(ع)

اولش با یه دل پر اومدم

با یه دست پر میرم امام رضا(ع)

می دونستم اگه از شما بخوام

فوری حاجت می گیرم امام رضا(ع)

..... این چند بیت درست در لحظه شروع حرکت قطار از مشهد به سمت تهران به زبانم جاری شد!

..... تقریبا از اول شهریور بیماری مزمن چند ساله مالی من به صورت حاد تبدیل شد!

..... روزهای سختی بود. خیلی سخت. بعضی ها هر چه خواستند به من تهمت زدند. بعضی ها با من فقط احساس همدردی کردند. بعضی من رو به صبر فرا خواندند. بعضی فقط من رو ملامت کردند. خلاصه هر کسی چیزی گفت و کاری نکرد!

..... و من تنها ماندم با خدای خودم!!!

..... همه چیز از یک پیامک شروع شد:

هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرنی؟!

..... و جوانمردی از طرف امام رضا(ع) من رو به مشهد دعوت کرد!

..... و من بودم و جوانمرد و صلوات و امام رضا(ع) و خدای خودم!

..... و ناگهان، معجزه وار، انسان شریفی از طرف خدای بزرگ مامور به گره گشایی شد!

..... و گره باز شد!

خدایا! از تو تمنا می کنم گره از کار همه بندگانت باز کن.

آمین.

/ 2 نظر / 21 بازدید
عرفان

اقا زیارت قبول الهی شکر امیدوارم هرگز بد نبینی بنده همیشه نوشت های پر بارتان را میخوانم دست مریزاد

نگهبان

استاد خوشحال شدم از خوشحالیتون دعا میکنم اینقدر وضعتون خوب بشه که خودتون مشکلات دیگران رو حال کنید