یه روز پر هیجان!

 

سلامی چو بوی خوش قورمه سبزی!!!

بعضی از دوستان گرامی شکایت می کنن که من چرا تازگی ها کمتر آپ می کنم. قبلا هم یه بار گفتم که حرف زیاد برای گفتن دارم ولی نمی دونم چرا نمی تونم حرفام رو روی کاغذ یا بهتر بگم روی مونیتور! بیارم....بگذریم..... تا حالا خیلی اتفاق نیافتاده که بنده مثل آدم خاطره بنویسم! . یعنی همیشه اتفاقات رو به صورت غیر مستقیم ثبت کردم. به جز مواردی خاص مثل مثلا حادثه تصادف!. امشب می خوام به صورت خیلی ساده و بی پیرایه خاطرات امروزم رو برای شما بنویسم!:

- ساعت00/07 صبح: بازم خواب موندم!خمیازه نمی دونم چه جوری زنگ موبایلم رو بسته بودم که زمانش اصلا به خاطرم نیامد!.... دو رکعت نماز صبح قضا به کمرم می زنم!!! قربتاً الی ا....

- ساعت45/07صبح: با 15 دقیقه تاخیر....اداره...... سلام مهندس!(اینو من گفتم ها!)....اَوووووو تی بلا قربان! من تو را مخلص بشم الهی!بغل(اینو اون گفت!)......اتاق کار:اولین کاری که بعد از چاق سلامتی با همکاران انجام میدم روشن کردن رایانه! بعدش هم خوردن چایی با شکم ناشتا!!!

- ساعت45/08 صبح: با اجازه دوستان و رییس عزیز! و همه بزرگترهای اداره! ما رفتیم دنبال ادامه بد بختی ها!

- ساعت00/09 صبح: شرکت بیمه(برای پیگیری دریافت خسارت تصادف کذایی): آقا تکمیله؟!..... نه آقا چی چی رو تکمیله! باید بری داغی شیشه ماشین رو از وسط جاده جارو کنی!!! و بیاری تحویل بدی. بعدش تازه بیا ببینیم چیکار می تونیم برات بکنیم!(این مسئله بعد از دو ماه از تصادف اتفاق می افته!!!)

- ساعت45/09 صبح: شرکت سایپا.... برای ثبت نام قطعی دریافت یک دستگاه پراید نوک مدادی متالیک(البته ما رو چی به این غلط ها!. برای خودم نیست. برای پدر بزرگواره که ماشینش رو برای ادای دیون بنده فروخت! حقیر هم با اخذ یه وام دیگه! قراره بهش پس بدم.

- ساعت45/10: بازگشت به محل کار و مواجهه با هجوم کارهای روزانه.

- ساعت30/14: بعد از دریافت یک جعبه بزرگ شیرینی به مناسبت ولادت حضرت معصومه(س) از واحد رفاه اداره(کی بخوره این همه شیرینی رو؟!) بازگشت پیروزمندانه! به کلبه تنهایی!

- ساعت00/15: خوردن غذای العالم فی خلال اسبوع ماضی!!!خوشمزه(همون غذای تو یخچال مونده خودمون!) البته نوع غذاش بد نبود فقط یه مقداریخ کرده بود و بعد از خوردنش یه کم سردم شد!

- ساعت00/16: خواب نیمروزی!خواب

- ساعت30/17: با زنگ تلفن از خواب پریدم! به من زنگ بزنپدر و مادر بزرگوار و همچنین قند و عسل عزیزم می خواستن ببینن من هنوز زنده ام یا نه!( دلم برای همشون تنگ شده ناراحت، به خصوص دختر قند و عسل که امروز به مناسبت روز دخترا از من هدیه می خواست ولی افسوس که کیلومترها ازش دورم)گریه

- ساعت30/18: مراجعه به آرایشگاه برای اصلاح چند ساقه شِویدهای! بالای سرم که یه زمانی بهش می گفتن زلف!!!

- ساعت30/19: بعد از خوردن یک پرس بستنی! خوشمزهبرگشتم به کلبه!

- ساعت00/20: نشستن پای سریال های بسیار جذاب! تلویزیون و بعدش هم که در خدمت شما دوستان برای ارائه گزارش کار روزانه!!!(البته در همین زمان یک عدد انار،دو عدد نارنگی و یک عددموز هم به عنوان شام نوش جان کردم!!!)

البته یه خاطره ثابت هم توی تمام این روزای من و در تمام ساعات تکرار میشه. محل وقوعش هم توی مغز بنده است. اونم اینه که: خدایا! میشه بالاخره من اون روز رو ببینم که دیگه بدهی ندارم؟!!!

بای بای

 

/ 7 نظر / 20 بازدید
کدخدا

تی فدا الاهییییی تکلیف این جعبه شیرینیه چی شد اونو واسه کی خریده بودی و چطوری خوردی ایشالله

free iran

بابا این روز اگه اینجوری واسه شما تموم شده خیلی حال میکنی والله!!![تعجب]

یاسمن

آقا امیدوارم هر چه زودتر این مشکلات تموم بشه . حالا دوری که دوری از قند و عسل پول به ریز به حسابش بره هر چی می خواد برای خودش بخره [چشمک] ماشین آقای پدر هم مبارک باشه [گل] امیدوارم یه خیر وخوشی باشه . پس معلومه کمی تا قسمتی هم به کچلی نزدیکی [چشمک] آخر اون داستان مصائب یک بیداد رو برای من تعریف نکردی . تو هم با اون عطسه های بی موقع ات . لبت پر از خنده و روزگارت پر باد از عطر زندگی با قند و عسل که شیرین کنه همه تلخی ها رو برات . [گل]

برهان...كرد غرب ايران

سلام: جالبه كه يه وبلاگ از يه همشهري ديدم با اين قدمت و سابقه در امر وبلاگ نويسي هميشه پايدارو و پيروز در راه هدفتان

ترانه

سلام بر داداش بزرگوار شاید این تعریف از روزهای زندگی یه جورهای تکرار بشه ، اگه دقت کنیم می بینیم باز همین کارها را فردا انجام می دهیم حالا با تغییر جزئی و این تکراری بودن زندگی ما رو نشان می ده . اما روز خوبی داشتین ، بیاید بگید تو اداره به ما سخت می گذره چایی ، جعبه شیرینی . امیدوارم هز چه زودتر قند عسل تو بغل بگرید همیشه شاد باشید [گل]

ttaanhhaa

پس چرا نمی آپی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [عصبانی]

یاسمن

بیداد جان ممنون از تبریکت ایام به کام [گل]