تله موش!

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببینداین همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خودآورده بود . همسرش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته شد .
موش لب هایش را لیسید وبا خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد».
اما همین که بسته را باز کردند ، موش ازترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود!
موش باسرعت به مزرعه بازگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرحیوانی که میرسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است».
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایتمتأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موشندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد»!

میش وقتی خبر تله موش را شنید ،صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ،چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت وپناه تو خواهد بود!»
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاورفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یکگاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چریدنشد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود کهاگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به همخوردن چیزی در خانه پیچید . همسر مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تاموش را که در تله افتاده بود ، ببیند .
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تلهموش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوابلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنشرا در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهترشد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمدهبود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست»
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعدبوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید!

اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد !
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گشت و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!!!

/ 1 نظر / 19 بازدید
ttaanhhaa

[گل]