اعجاز عشق...

آن شنیدستی که در اقصای دور

شد زنی بیمار در سودای گور

گشت قلبش بی تپش در سینه اش

بی فروغ از نور حق آیینه اش

نا امید از بازگشتش هر طبیب

بر زبان همرهان امن یجیب

گرمی دستان وی سردی گرفت

رنگ بر رخسار او زردی گرفت

لاجرم گفتند او را همرهان

دست وی کوتاه گشته زین جهان

باید او را در دل خاکش کنیم

الوداعی با دل پاکش کنیم

همسر او زین سبب بی تاب گشت

نقشه های عشق او بر آب گشت

کوه غمها بر دلش آوار شد

نوبت هجران یار غار شد

گفت با معشوقه آخر این سخن

دوستت می دارم ای محبوب من

تا که گفتش یار را با های و هی

لرزه ای افتاد بر اندام وی

پیکر بی جان او جاندار گشت

روشنی افزای چشم یار گشت

عشق جانی تازه دادش بر جسد

دور کردش چند سالی از لحد

این مثل شد حکمتی بیداد را

تا ابد نسیان نباشد یاد را

در عجب شد عقل از اعجاز عشق

گشته حیران عالمی از راز عشق

/ 4 نظر / 8 بازدید
علی...t

سلام بيدادجوني صبح زيباي دم عيديت بخير فرصت نكرده بودم خوب ببينم وبتو خيلي خوبه وخيلي خوشم اومد اميدوارم روزبه روز موفقيتت بيشتروافزونتربشه[گل]

free iran

به به چه چه حال کردم عالی بود [گل]

ttaanhhaa

منظور ؟!!؟

علی...t

سلام وصبح زيبايتان بخير آپيم ومنتظرقدوم مبارك[گل]