تا تو هستی...

تا نبودی

 ساز دل با کوک تنهایی شرر بر سینه می زد

با قلم ها چهره غم نقش بر آیینه می زد

تا نبودی

روزها تاریک و شب روشن ز سوز سینه ام

هفته ها آشفته حالی

لحظه ها افسردگی بر چهره آدینه ام

تا نبودی

کام من سیراب از باران اشک چشم ها

طعم لب معجون تلخی از گزند خشم ها

تا نبودی

شادمانی جایگاهی در دل هستی نداشت

باده گلنار هم سودای سرمستی نداشت

آمدی

آداب انسانی دگر از سر بگیرم

سوی پیشانی به سمت قبله دیگر بگیرم

آمدی مرهم شدی بر حال زارم

مُهر تربت روی تو

سجاده ام گیسوی تو

سجده بر پیشانیت هر دم گذارم

تا تو هستی

جام می از غیر چشمانت نگیرم

آشیانی غیر دامانت نگیرم

تا تو هستی

نقش بر دیوار دل جز طرح لبخندت نبندم

جز به غمهایت نگریم

غیر خوشحالی تو هرگز نخندم!

/ 0 نظر / 15 بازدید