بیداد کرمانشاهی
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

شبی با تیشه اش می گفت فرهاد

مرا شیرین گمانم برده از یاد

به مجلس های خسرو خوش نشسته

من و عشق مرا هم داده بر باد

بود دستش درون دست خسرو

منم با دسته چوب تو همزاد!

به کامش شهد شیرین جام نوشین

مرا ذیل گلو جا کرده غمباد

سرش بر بستر بالشت پرناز

مرا بالشتکی از جنس فولاد

به نازش های خسرو کرده عادت

مرا با عشق خامش کرده معتاد

خوراکش بره و مرغ و فسنجان

غذایم گشنگی همراه سالاد!

چو فرهاد اینچنین افکار طی کرد

بگفتا با خودش ای داد و بیداد

مچل گشتم به عشقی بد سرانجام

متل گوید مرا فرزاد و فرشاد!

کنون این تیشه بر قلبم نشانم

که تا از قید عشقش گردم آزاد

روم دنبال کاری پر درآمد

کنم دنیای خود را شاد و آباد

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤

بارالها خسته ام در جسم من جانی بریز

در حساب بانکی ام از آنچه می دانی بریز

چوب گردونم زند دائم، غلط کردم دگر

ساقیا من می نمی خواهم کمی رانی بریز!

آتشی اندر وجودم شعله ور بی جام می

وا عطش! در چای من لیموی عمانی بریز

سوز ناپیدای غم بر دل شررها می زند

سطل آبی بر سرم پیوسته و آنی بریز

از درون جام می طرفی نشد حاصل مرا

بر تن افسرده ام باران نیسانی بریز

چون که گیرا تر شود از کهنگی جام شراب

لاجرم جامی مرا از عهد ساسانی بریز!

خسته ام از چه چه گلپا و آواز بنان

داخل لب تاپ من دی وی دی یانی بریز!

چون که افغان می کنم از تلخی بیدادها

در دهانم جرعه ای از شهد سوهانی بریز

نویسنده: سیدشهریار میبدی - شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳

-آقا من اعتراض دارم! من دلواپسم! آخه یعنی که چی اونوقت؟!

-چیه برادر؟! باز هم که شما دلواپس شدی! بگو ببینم موضوع چیه!

-آقا من به این قضیه هواخوری و قدم زدن اعتراض دارم!

-اخوی! آخه مگه هواخوری و قدم زدن چه مشکلی داره؟!

-بگو چه مشکلی نداره! اصلا چه معنی داره که این آقا! با اون آقا! توی خیابون قدم بزنند؟! مگه جا قحطی بود! خوب اگه خیلی دلشون گرفته بود می رفتن روی پشت بام هتل! اون هم با رعایت فاصله قانونی! یه هوایی می خوردن و برمی گشتن سر میز مذاکره!. یا این که اصلا ببخشید گلاب به روتون! دستشویی رو گذاشتن برای این جور مواقع که آدم وقتی خسته شد بره اون جا یه مقدار استراحت کنه و تمرکز بگیره! بی خود نیست که قدما به اون محل کذایی می گفتن مستراح!

-حالا یه چیزی بود تموم شد و رفت برادر شما دیگه بزرگش نکن!

-چی رو بزرگش نکن! قضیه به اندازه کافی بزرگ هست. اصلا اگه من بزرگش نکنم کی بزرگش کنه؟ اصلا ما اومدیم این جا که بزرگش کنیم.....

-بابا بی خیال اخوی جلوتر نرو!

-آخه نمیشه بی خیال شد!

-چرا بزرگوار؟!

-من ترسم از اینه که فردا پس فردا این قضیه قدم زدن به جاهای دیگه ای هم برسه!

- مثلا چه جاهایی؟!

- مثلا ممکنه یه وقت این دو تا آقا! تصمیم بگیرن شب به جای این که توی اتاقشون بخوابند بروند دو تا تشک پهن کنن روی پشت بام هتل کوبورگ! و زیر پشه بند  دست بزارن زیر چونه تا صبح از خاطراتشون برای هم تعریف کنند! اونوقت اگه اسرار مملکت توی این ماجرا بر باد رفت کی جواب میده؟! یا این که چند وقت دیگه دوتایی تصمیم بگیرند برای رفع خستگی بروند توی(زبونم لال!) استخر هتل کانتینانتال!، مایو بپوشن و تنی به آب بزنن! اونوقت کی می تونه این بی ناموسی! رو تحمل کنه؟! آخه به این کارها هم میگن دیپلماسی؟! این بود اون شعار اعتدال! آخه این آقا می دونه دیپلماسی کیلویی چند؟! بگم بیان چند تا شعار علیه شون بدن حالشون جا بیاد؟! بگم با اون آقا توی پیاده روی کذایی چیا گفتن؟! بگم؟ بگم؟!!!......

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳

سلام....

مرسوم است شخصی که در قبال مشکلات و فشارهای جانبی! بی خیالی طی می کنه رو به گوسفند شبیه می دانند!

بنده معتقدم این حرف علاوه بر این که نوعی ناسپاسی در مقابل خدمات بسیار زیاد این حیوان زبان بسته به بشر هست، بلکه در این مثل به شخصیت این موجود ارزشمند نیز توهین بیجا شده و اگر این موجود رو در مقابل آن شخص کذایی قرار بدهیم باید بگوییم: صد رحمت به گوسفند!!!

 برای توجیه این واقعیت فقط کافیست شما گوسفند رو در شرایط غذایی و محیطی نامناسب قرار بدید:

1-    اولین واکنش این موجود قطعا صداهای بع بع! ممتد و گوشخراشی است که شما رو کلافه می کنه.

2-    دومین واکنش اینه که در شرایط نامناسب، دیگه شیر کافی به شما نمیده و یا شیری به شما میده که از آب بی خاصیت تره!

3-    در نهایت گوشت این ظاهراً! زبان بسته هم چیزی میشه شبیه سلف چای!!!

حالا شما خودتون قضاوت کنید این درسته آیا! که اون شخص کذایی رو به موجود ارزشمندی مثل گوسفند شبیه بدانیم؟!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳

دُردانه بخش خبری خانم اشتون

هر جا بکند جلوه گری خانم اشتون

پیر است ولی در نظر مردم عالم

مشهور تر از حور و پری خانم اشتون

ناحق شده اوضاع جهان لیک نماید

دعوای حقوق بشری خانم اشتون

یک گوش سراپا همه در صید ظریف است

وان گوش دگر دست کری خانم اشتون *

با دشمن ما بر سر یک میز نشیند

با دوست کند عشوه گری خانم اشتون

محرم شده بر سرّ مقامات دو کشور!

هرگز نکند پرده دری خانم اشتون

چسبیده به او در همه جا مایکل و اشمیت

همره نشود با دگری خانم اشتون

گر حل بکند مسئله سخت اتم را

دنیا نکند کله خری!،خانم اشتون

وقت است سیاست بگذارد، بنشیند

با گلپری و خاله زری خانم اشتون

بیداد مگو بیش ز احوال و خصالش

زنهار شود تند و جَری خانم اشتون

نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳

سلام...

عرض شود حضور انور سروران گرانقدر، این روزها از بس که زور می زنم شعری، نثری، بحر طویلی، چیزی از خودم در کنم! نه تنها هیچ نتیجه ای حاصل نمیشه بلکه از بالا چشمام و از پایین(فکر بد نکنید!) دیسکم از جای خودشون بیرون زدند! و اینه که مدتیه بی خیال نوشتن شدم.

 و اما........ چیزی که باعث شد بعد از مدت ها کیبوردفرسایی! کنم اتفاقی بود که در زمینه اینترنت برام افتاد و الان چند وقته درگیرش هستم. موضوع از اون جا شروع شد که ما (البته با اصرار همسر مکرمه و دختر مُعسّله!) تصمیم به خرید اشتراک اینترنت ADSL از شرکت مخابرات گرفتیم. خلاصه با یک تماس با خط 2020 و واریز مبلغ 129هزار تومان به حساب شرکت محترم! مخابرات، یه اشتراک یکساله 60 گیگابایتی به خط تلفن خونه متصل شد. تا این جای قضیه همه چی به خوبی و خوشی برگزار شد و ما هم مسرور از در اختیار گرفتن اینترنت پررررررر سرعت! در منزل، شروع به گشت و گذار در دنیای وب کردیم. تا چند روزی هر از چند گاهی با قطعی پی در پی مواجه شدیم و البته فکر می کردیم این مسئله طبیعیه و انتظار بیشتری از این نوع اشتراک نباید داشت. تا این که یه روز کاملا اینترنتمون قطع شد. چند بار تماس گرفتم با پشتیبانی شرکت و اونا هم هر بار یه چیز برای اتصال مجدد تجویز می کردند. من هم که دیدم هیچ کدوم افاقه نمی کنه اون روز رو کلا بی خیال شدم. و اما روز بعد وقتی دیدم باز هم اینترنت قطعه، باز هم با ناراحتی به مسئولین پشتیبانی اطلاع دادم و این بار کارشناس مربوطه گفت آقا شما از دیروز تا حالا نزدیک به 6 گیگابایت! از حجمتون استفاده کردید و الان هم آنلاین هستید!. با این حرف کارشناس محترم من سریع دوزاریم! افتاد که کاسه ای زیر نیم کاسه است و به طور قطع یکی داره از اشتراک ما سوء استفاده می کنه!. خلاصه همون موقع گفتم لطف کنید موقتا با تعویض پسورد خط من رو غیر فعال کنید. فردا صبح هم سریع به مرکز مخابرات مربوطه رفتم و کتبا شکایت نوشتم. اون دوستان هم با بررسی دقیق تر حرف من رو تایید کردند و قول دادند به شکایت من در اسرع وقت رسیدگی و متهم! رو به اشد مجازات!! برسونند. بعد از این کارها با مشورت کارشناسای IT اداره متبوع تمام تنظیمات امنیتی مودمم رو به روز کردم و فردای اون روز باز هم با پسورد جدید به اینترنت متصل شدم. از فرداش هم برای کنترل اوضاع از طریق پنل اختصاصی سایت مخابرات هر نیم ساعت وضعیت اشتراکم رو کنترل می کردم. روز شنبه این هفته وقتی داخل صفحه اختصاصی شدم که وضعیت رو کنترل کنم متوجه شدم اولا در فاصله تقریبا چند دقیقه ای دو تا آدرس IP وجود داره و ثانیا مصرف حجم اینترنت هم به طور غیر معمولی بالا میره. سریع با خونه تماس گرفتم و گفتم شما دارید چیکار می کنید که اینقدر استفاده شده؟! فکر می کردم اونا مشغول دانلود چیزی هستن ولی عیال گفت که استفاده خاصی فعلا نمی کنند. گفتم سریع مودم رو خاموش کنید که فکر کنم باز هم یکی داره حجم می دزده!.بعد از خاموش کردن مودم تا حدود یک ساعت بعد صفحه ما آنلاین نشون می داد! و اون هکر بی انصاف هم حدود 400 مگابایت باز هم از ما دزدید!. خلاصه..... سرتون رو درد نیارم الان چند روزه به شدت پیگیر این قضیه از شرکت مخابرات هستم و با تعویض مجدد پسورد تا حصول نتیجه، از اینترنت پر سرعت خانگی! محروم شدیم.

این مطالب رو نوشتم که دوستان (چه مشترکین و چه اشتراک دهندگان!) آگاه باشند ممکنه این بلا به سر هر کس دیگه ای هم بیاد و اون بی نوا هم بی خبر از همه جا سر یک ماه متوجه بشه تمام حجم ترافیک یکساله اشتراکش ته کشیده و آخرش هم پرتقال فروش رو نتونه پیدا کنه!

به نظر شما پرتقال فروش! کجاست؟

نویسنده: سیدشهریار میبدی - شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳

دیریست که سرگرمی هر پیر و جوانی

ای جام جهانی

جذابترین قصه این دور و زمانی

ای جام جهانی

جمعی ز تو شادان و بهاری شده با وجد

غالب شده با مجد

جمعی دگر از غصه مغلوب، خزانی

ای جام جهانی

آن یار که گل کرده شود اختر رخشان

مغرور و درخشان

وان یار که گل خورده شود قاتل و جانی!

ای جام جهانی

گویند بهاری نشود حال و هوا با گل تنها

در خیل چمن ها

هر گل به چمنزار تو یک سرو چمانی

ای جام جهانی

هم وزن تو نیست در جهان ورزش دیگر

صد مرد دلاور

با پول کلان بر دگران سرور و خانی

ای جام جهانی

جمعی به مسی دلخوش و یک دسته به نیمار

پر آتش و تبدار

ما در حسرت یک گلزن و یک دایی ثانی!

ای جام جهانی

عالم شده غافل به هیاهوی تو افسوس!

از کلکته تا روس

بیداد کند فقر به همراه گرانی

ای جام جهانی

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳

دائما در گوش من هر شب تو وزوز می کنی

خارشی در جسم و جان تا صبح عارض می کنی

حاضرم کشتی بگیرم با پلنگی تیز چنگ

در نبردی تن به تن من را تو عاجز می کنی

من نمی دانم کجا از چشم تو پنهان شوم

زانکه تو بی چشم هم تزریق نافذ می کنی

بس که پنهان گشته ام مابین بالشت و پتو

پیکرم مانند حرفی در پرانتز می کنی

گرچه رنگم گندمی بود است از روز ازل

پوستم را قهوه ای مایل به قرمز می کنی

پشّه جان بس کن دگر از جان من بیرون بکش!

نیش را کز داغ آن قلبم تو جزجز می کنی

عاقبت بیداد با اشعار صد من غاز خود

لرزه ای بر پیکر مرحوم حافظ می کنی!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳

اگه خدا قبول کنه من مثلا یه مَردم!

زیر فشار زندگی مجمع آه و دردم

سبز بهار و تازگی پر کشیده از دلم

خزون به برگم زده و خشک و ذلیل و زردم

تیر بلا از همه سو می باره روی تنم

خسته شدم بس که همش با همه در نبردم

هر جا خطر باشه میگن برو جلو تو مردی!

آخه خدا به من بگو من چه گناهی کردم!

وقتی که خر میشه دلم مثل یه کوره داغم

تا که دلم رو میشکنن مثل یه مرده سردم!

میگن زنا مهربونن اما به جون مردا

هیچ زنی توی عاشقی نمی رسه به گَردم

اگه که اصرار نمی کرد حوّا همش به آدم

از تو بهشتش که خدا نکرده بود که طردم!

اینا رو بی خیال بابا حرف شکم رو عشقه

زمستونا صبح سحر عاشق حلوا اَردم!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

سلام به بچه کارمندهای نازنین!

امیدوارم حالتون خوب باشه و از زندگیتون با شیب ملایم! لذت ببرید. و اما از اون جایی که خیلی دلواپستون بودم! که مبادا این روزا درصد خوشحالیاتون به زیر پنج درصد برسه! یه شعر از خودم در کردم! که براتون بخونم. این شما و این هم یه شعر زیبا از عمو بیداد! برای بچه کارمندهای لاغر مردنی!:

این روزا توی آینه

تا خودمو می بینم

یا وقتی پشت میزم

رو صندلی می شینم

وقتی به بازار میرم

تو ویتریناش اسیرم

درد نداشتن پول

یکدفه کرده پیرم

تی وی که روشن میشه

مزاحم من میشه!

با دوربین بی خبر!

هی زوم و هی پَن میشه

تا توی اکسپلورر

صفحه ها رو می بینم

وقتی می خوام از تو باغ

یه شاخه گل بچینم

وقتی سر سفره مون

نون می خورم با غصه

وقتی حاجی ارزونی

رفته فقط تو قصه

می پیچه توی سرم

آهنگ اون کارتونه

هر جا صدایی باشه

صدا همش همونه

اینا رو وقتی خوندی

نگی که من سوسولم

به جون هر چی مَرده

من یه گوگول مگولم!!!...

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳

سلام...

عرض شود خدمت سروران ارجمند، بنده حقیر همیشه به این قضیه فکر می کنم که ما مررررردها! چه گناه بزرگی انجام دادیم که خداوند متعال همیشه و در هر برهه زمانی، زندگی ما رو متصل کرده به یه خانوم!

اولش که نه ماه تمام در شکم یه خانوم به نام مادر زندونیمون می کنه!. وقتی هم که مدت انفرادی به اتمام می رسه و پا به این دنیای فلان فلان شده! می گذاریم، باز هم همون خانوم تا سال ها امورات ما رو تحت نظر می گیره و باید همش به حرفش گوش کنیم. بعد از هفت سال اسارت! وقتی می خواهیم بریم یه کم علم افزایی! کنیم یه خانوم دیگه به نام خانوم معلم به اون خانوم اولی اضافه میشه. بزرگتر که شدیم باز هم از اون جایی که عقل توی سرمون نیست با دست خودمون یه خانوم دیگه هم به جمع ارباب هامون اضافه می کنیم به نام همسر!. این سومی یه رب الارباب دیگه ای هم با خودش به همراه میاره به نام مادر زن!

چند وقت دیگه که ارباب سوم بچه دار میشه اگه بچه دختر باشه باز هم یه ارباب دیگه!.....

تازه قضیه به همین جا ختم نمیشه. اگه کسی کار خوبی انجام بده بهش پاداش میدن. اما ما مردها در ازای انجام کارهای خوب در اون دنیا بهمون حور العین میدن! یعنی تا ابد آسایش بی آسایش! تازه باز هم از سر بی عقلی همه سعی می کنیم آدم های خوبی باشیم تا به اون پاداش کذایی اخروی دست بیازیم!

بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم که امثال چنگیز و هیتلر و ... چه قدر عاقل بودند که حد اقل آخرتشون رو به ازای دریافت حورالعین خراب نکردند!!!نیشخند

خوشمزه ترین جای قضیه این جاست که همه این خانوم ها رو دوست داریم و تازه بعضی وقت ها عاشقشون هم میشیم!

جل الخالق از این همه بی عقلی!!!سوال

شعر بی ربط:

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم

که دل به دست کمان ابروییست کافر کیش

به هر حال از قدیم گفتن آش کشک خاله است!(ای بابا توی ضرب المثلمون هم پای یه زن در میونه!) و ........ خاله جون دمت گرم! عجب آشی برای ما پختی!

و اما.....

از اون جایی که عقل همیشه هم چیز خوبی نیست! و بعضی وقت ها باید از زبان دلمون حرف بزنیم:

مادر گرامی

مادر زن گرانقدر

و.... همسر عزیزم

و همه خانوم های محترم

روز تولد حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن بر شما مبارک باد.

تبریک....تبریک......تبریک

نویسنده: سیدشهریار میبدی - چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳

گفتم خطر داره دلا گفتم ،نگفتم؟!

این قصه شر داره دلا گفتم ،نگفتم؟!

راهی پر از پیچ و خم و پستی بلندی

تندی حذر داره دلا گفتم، نگفتم؟!

گاهی به لطفت می زنند و بیشتر نیز

توپ و تشر داره دلا گفتم ، نگفتم؟!

زهریست با طعم عسل گاهی شباهت

با نقل تر داره دلا گفتم، نگفتم؟!

دستی پر از گُل دارد و در دست دیگر

خار و تبر داره دلا گفتم، نگفتم؟!

بهر پرش تا اوج سختی چرخ گردون

در پا فنر داره دلا گفتم، نگفتم؟!

خامی نشاید راهرو، سودای پختن

سیر و سفر داره دلا گفتم، نگفتم؟!

از کاخ ها بگذر که در اقصای این ملک

صدها کپر داره دلا گفتم، نگفتم؟!

غافل مشو از خلق و تا فرجام این کار

فتح و ظفر داره دلا گفتم، نگفتم؟!

نجوای تو در گوش سنگین گشته بیداد

کمتر اثر داره دلا گفتم، نگفتم؟!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢

سلام بر دوستان گرانقدر

بالاخره بعد از مدت ها دوری از بلاگستان امروز موفق شدم چند سطری در محضر شما کیبوردفرسایی کنم.

قبل از هر چیز لازمه خدمتتون عرض کنم که بر خلاف پست قبلی، اکنون که خدمتتون هستم نه تنها شامل سبد کالا شدم بلکه تا این لحظه نصف اون رو هم به همراه خانواده مصروف نمودیم!

لازم دیدم تشکر نمایم از زحمات همه بزرگوارانی که باتلاش شبانه روزی! این سبد رو در اختیار قسمتی! از ملت شریف ایران و باالاخص بنده حقیر! قرار دادند که بخوریم و بیاشامیم ولی اسراف نکنیم!

تخم مرغ و روغن و مرغ و دو تا بسته پنیر

با برنج هندی اش جانا بخور میشی تو سیر!

ببخشید اگه این بیت یه مقدار بیمزه بود. آخه نه که محتواش هم خیلی طعمی نداشت! بیتش اینجوری از آب دراومد! چشمک

همین طور که مطلع هستید در مورد این سبد کذایی! حرف و حدیث زیاد بود. از مثبت بی نهایت تا منفی بی نهایت!. یه عده در نهایت احترام و منّت! این سبد رو ستودند. یه عده دیگه هم در نهایت انصاف! بی منّتش کردند. از جمله حرف و حدیث ها، خبر مرحوم شدن شخصی در صف تهیه سبد کالا بود که اتفاقا یه عده! هم خیلی روش مانور دادند و حسابی از شرمندگی دولت محترم در اومدن. حالا فرض کنید با این حساب مثلا اگه شخصی توی صف نماز جماعت مسجد محلشون مرحوم بشه باید یقه امام جماعت مسجد رو گرفت و ایشون رو مواخذه کرد!!!

یه جای دیگه هم وقتی از وزیر محترم مربوطه! سئوال کردند چرا در راستای حمایت از تولید داخلی، برنج ایرانی به جای هندی توزیع نشد ایشون فرمودند به خاطر این که کیسه 10 کیلویی برنج ایرانی نداشتیم!!! آخه بزرگوار! درسته که ما یه مقدار ...... ولی نه اون قدر که شما تصور فرمودید! حد اقل یه چیزی بگید که ما تصور نکنیم شما ما رو ........ پنداشته اید!

همه حرف و حدیث ها یه طرف، توی این حرف ها یه شخصی چیزی گفته بود که شنیدنش خالی از لطف نیست. ایشون فرموده بودند:

 برنجش که عین لاستیک بود! پنیرش عین گچ! تخم مرغهاش بی خاصیت و مرغش بی مصرف! و از همه مهمتر روغنش وهابی بود!!!

بار خدایا، به بعضی ی ی ی ی! از مسئولین ما ادای صحیح و بی منّت مسئولیت! و به بعضی ی ی ی ی! از مردم ما هم اندکی انصاف عطا بفرما.

نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢

عرض شود خدمت دوستان گرانقدر: بنده حقیر تازگی ها فکرهای عجیب و غریبی به ذهن مبارکم! خطور می کرد و داشتم یواش یواش به این نتیجه می رسیدم که احتمالا دچار توهم حاد! شده و باید فکری اساسی برای درمان خودم بکنم. این فکرها یا بهتره بگم توهمات به من القاء می کرد که وضع مالیم بسیار خوب و فربه شده و هم خونه دارم، هم اتومبیل دارم، هم حقوق عالی و هم یه حساب بانکی چاق و چله!

توی این مدت همش در این قضیه که این فکرها درسته یا توهم و خیالات باطل، داشتم با خودم کلنجار می رفتم که در یک اتفاق عجیب و غریب به من اثبات شد همه این تفکرات درست بوده و در حقیقت خودم از این قضیه که وضع مالی بسیار خوبی دارم بی خبر بودم!

حتما استحضار دارید دولت محترم با تدبیری فوق العاده! و بی نظیر با اهداء سبد کالا به اقشار نیازمند سعی کرد امیدی هر چند مختصر در دل این عزیزان برای ادامه حیات! ایجاد کند.

ما هم که تا دیروز فکر می کردیم با توجه به ظاهر قضیه در این دایره محرومیت قرار داریم دلمون رو لیف زده بودیم! بعد از مدت ها با برنج و روغن و مرغ اهدایی چلومرغی بسازیم و بزنیم توی رگ!

اما امروز به توصیه یکی از همکاران پیامکی فرستادیم از بهر این که ببینیم آخرش به چلومرغ می رسیم یا نه! ولی با کمال تعجب پاسخی دندان شکن دریافت نمودیم به این مضمون که: هموطن گرامی، سبد کالا به شما تعلق نگرفته است!

اینجا بود که وقتی جواب دریافتی خودم رو با جواب دریافتی یکی از روسای اداره مربوطه (که حد اقل سه برابر بنده دریافتی و خونه و ماشین و حساب بانکی چاق! دارد) مقایسه کردم، به این نتیجه رسیدم که همه اون توهمات واقعیت داشته و در حقیقت من از اون بی خبر بودم.

حالا از صبح تا این لحظه دارم دنبال حل این معما می گردم که پس این مال و اموال پنهانی ما کجاست که دوستان دولت محترم از اون مطلع شدند و ما خودمون ازش بی خبریم!

جمله مرتبط:

عزیز دل برادر! نگفتم خیلی خطرناکه؟!

 دو بیت بی ربط:

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

حلوا شکری پسته خامی نفرستاد

صبحانه ندادش به من و بلکه نهاری

این ها به درک لقمه شامی نفرستاد!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢

روزهایم را خُل و شبهای آن چِل می کنم!

دائما اصرار بر انجام باطل می کنم

کارهایم اشتباه و آرزوهایم غلط

مقصد خود را جدا از راه عاقل می کنم

نقش افکارم پریشان در دل تالار مغز

تام وقتم صرف این بگسسته پازل می کنم

تا ببینم کورسویی در سپهر بخت خویش

چشمهایم را فرو در چشم هابل می کنم!

تانوان گشتم به حل صورت هر مسئله

مشورت پیوسته با حل المسائل می کنم

موی بر سر کم شده نامم بشد طاس و کچل

کله ام را شستشو در حسرت ژل می کنم!

چون که حرفم تلخ گشته شکرش افزون کنم

زعفران هم قسمتی مخلوط با هل می کنم

نیست جایز ای فلک صبری دگر بر این مقال

با تمنا خواهش اقدام عاجل می کنم

گر که بیدادم کنی ای آسمان زین بیشتر

رو به پایین خویش را از برج ایفل می کنم

هر که شعرم را بخواند بی خیالی طی کند

بر زبانش نیم کیلو گرد فلفل می کنم!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢

سلام...

عرض شود حضور دوستان عزیز که در روزهای گذشته تعدادی از عزیزان محترم بهارستان نشین! در اعتراض به لایحه بودجه سال 93 دست جمعی استعفا دادند. بنده حقیر خبر ندارم که در این لایحه دقیقا چه اتفاقی افتاده که این دوستان در اقدامی کم نظیر! با استعفا از نمایندگی اعتراضشون رو به اون اعلام کردند. البته این جوری که پیداست بودجه سال آینده تا حد امکان توسط کارشناسان محترم بودجه نویس دچار خفگی! و انقباض شده و اون ممه قبلی رو........ لولو برده!!!

ظاهر قضیه! اینه که این عزیزان عنوان کردند با این دخل اندک نمی تونند جواب خرج و برج عهد و عیالشون! یعنی همون حوزه انتخابیه شون رو بدهند! البته از حق نگذریم بعضی از توجیهات فنی در خصوص لایحه کذایی هم در جای خودش قابل بحثه ولی این مطلب استعفا به خاطر لایحه بودجه واقعا جای بسی تعجب شده . به خصوص این که این فقط یه لایحه است و برای اجرایی شدن احتیاج به تصویب همین دوستان بزرگوار داره.

این کارمند حقیر سراپا تقصیر یه سئوال از این عزیزان دارم. اونم اینه که با توجه به این که حقوق دریافتی اینجانب و ایضا خیلی دیگر از همدردان! کفاف خرج و برج زندگی رو نمی ده و از طرفی باید جوابگوی عهد و عیالمون باشیم، می تونیم در اعتراض به کمی حقوق و افزایش کمتر از تورم اون در سال آینده دست جمعی استعفا بدیم؟!

یا این که اگه این لایحه با جرح و تعدیل فراوان تصویب شد و به قول رییس جمهور محترم سابق کاملا یه چیز دیگه! از آب در اومد، آیا اعضای محترم هیئت دولت می تونند در اعتراض به این امر استعفاشون رو دست جمعی بذارن روی میز حسن آقا؟!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢

سلام:

عرض شود حضور انور دوستان گرانقدر این روزا به دلیل اسباب کشی شغلی! خیلی وقت نکرده بودم در بلاگستان سیر و سیاحت کنم. روزهایی گذشت و اتفاقاتی افتاد که می شد درباره اونها پست های پر و پیمونی نوشت مثل روز دانشجو یا مرگ نلسون ماندلا یا قرعه کشی جام جهانی و همگروهی هیجان انگیز فوتبال ایران و آرژانتین. اما به هر حال وقت نشد در این موارد کیبوردفرسایی! کنیم. البته یه چیز دیگه ای هم که این روزا خیلی داره خودنمایی می کنه اینه که بعضی بزرگواران بهارستانی و مطبوعاتی و جام جمی! به صورت هماهنگ و به طور کاملا خودجوش! بد جوری می خوان مرد ظریف کابینه رو به کمر درد و اسپاسم شدید عضلانی! بندازن و مترصد یه فرصت هستن که بتونن کلهم اجمعین دیسک های ایشون رو از لابلای ستون فقرات مبارکشون بیرون کشیده و الی الابد ایشون رو خونه نشین کنند!.

این حقیر به نوبه خودم برای همه بیماران و دردکشیده ها! آرزوی شفای کامل و عاجل! دارم.

تا بعد.......    

-----------------------------

شعر بی ربط!:

آنچه پیدا می شود ارزان و بی مشکل خر است!

جای فهم و علم و دین، کج فهمی و سیم و زر است!

گوهری کو کم شده شوهر نه، باشد معرفت

ورنه در هر کوی و برزن پر ز مرد و شوهر است

دختران! از دام شیطان رسته و شوهر کنید

چون که شوهر قول آن خواننده بالشت پَر است!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢

سلام...

اول بگم که من یه پرسپولیسی هستم!

و اما... بالاخره بازی پر سر و صدای تیم پیشکسوتان (شکم گنده ها!) پرسپولیس با ستاره های اسبق آسید میلان!(به یارو گفتن به چه تیمی علاقه داری؟ گفت قربون جدش برم فقط آسید میلان!) برگزار شد. البته از حق نگذریم چند تا از قدیمی های پرسپولیس اگه الان هم توی تیم فیکس بازی کنند از خیلی جدیدی ها بهترند!. اما از همه جالب تر همه منتظر بودن که ببینند آقای رضا مالدینی عزیز! جلوی اصل جنس ایتالیایی چطور بازی می کنه ولی متاسفانه با اولین توپی که ایشون دشت کرد چنان مصدوم شد که یه راست بردنش بیمارستان!... و اما دیگر هیچ و باختیم!!!

-------------------------------

..... همش که آدم نباید از خودش مطلب در کنه! مطلب زیر خوندنش خالی از لطف نیست:

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکیاز سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمیبرای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی
که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی
، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی
با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌بودم که برای اعتراف مراجعه کردم!!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢

سلام

توضیح:

لطفا با ریتم شیش و هشت! بخونید.

تذکر:

حرکات موزون در حد موازین بلامانع می باشد!

---------------------------------------

این روزا دلم در تپش و در تب و تابه

یک لحظه بدون مشغله مثل سرابه

تو جیبای من شپش داره کشتی می گیره

در دل هوس فسنجون و جوجه کبابه!

تو قرعه کشی آرزومه برنده باشم

موجودی شانس، کمتر از حد نصابه

ای بمیره این دل که همه مدت عمرم

هر چی می کشم کار همین دل خرابه

از ما بهترون همش به فکر عشق و حالن

خوش به حالشون، قسمت ما رنج و عذابه

تو مغز مصیبت زده صد مسئله دارم

بیچاره همش منتظر ده تا جوابه!

بیداد برو عزیز من به فکر نون باش

بی مایه فتیره زندگی، خربزه آبه

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢

سلام

عرض کنم خدمت شما سروران عزیز که جناب شیخ نهایی گرامی در دو پست آخرشان مریدان رو به مشاعره دعوت کرده بودند. بنده هم این دعوت شیخ رو لبیک گفته و ابیات ذیل رو از خودم در کردم! و البته برای ایشون فرستادم. توی لینک زیر می تونید اصل شعرهای ایشون رو که بنده بر وزن و قافیه اونا سرودم ملاحظه بفرمایید:

http://kharnevesht.persianblog.ir/

در فکر کمال خویشتن باید بود

پر زور و دلاور و خفن باید بود

از بهر گرفتن رای به صحن مجلس

در فکر نبرد تن به تن باید بود!

 ---------------------------

مطرب به خفا رفته چرا، سازی کو؟

شکوای نی و نای دل آوازی کو!

رسوای دو عالم شده بیداد زمان

ستار عیوب و محرم رازی کو؟

 ----------------------------

ما بر همه صادقانه عاشق هستیم

بی واهمه عاشقانه صادق هستیم

یک روز شویم مخلص کاشانی

یک روز دگر یار مصدق هستیم!

 ---------------------------- 

با گشنگی و معده خالی چه کنیم

با پول کم و با پز عالی چه کنیم

ماییم و نوای بی نوایی جانا

با تنبلی و فسرده حالی چه کنیم

-------------------------- 

ما عاشق موسیقی جازیم همه

شنگول و تپل، خوشگل و نازیم همه

افسوس که در حکمت و منطق ورزی

خنگول و کپک، اردک و غازیم همه!

 -------------------------

گر در پی نوشیدن آغوز هستی

غارتگر قوت کرّه ی بز هستی

بهر طلب علم نرفتی مکتب

در میکده مشغول تلمذ هستی

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢

سلام...

بالاخره بعد از حدود دو ماه خیلی عسلی! برای جناب آقای دکتر روحانی عزیز، ایشون دیروز رسما زمام امور اجرایی کشور رو به دست گرفتند. حقیر هم به نوبه خودم به ایشون تبریک و تسلیت! عرض می کنم.

 اگه دوستان به خاطر داشته باشند بنده در چند پست قبل موارد خیلی خطرناک! رو به ایشون گوشزد کرده بودم. البته بعضی دوستان اعتراض کرده بودن که همچین این جوری هم که شما می گی خطرناک نیست. بنده به این دوستان عزیز به ضرس قاطع! عرض می کنم که آری هست!. اولین نشانه های خطر هم دیروز به فاصله ساعتی بعد از مراسم تنفیذ ایشون بروز پیدا کرد. دیروز در خبرها اومد که منطقه سرخه سمنان که محل تولد جناب آقای روحانی هستش به قدرت چهار و نیم ریشتر به خودش لرزیده! حتما شما هم مثل حقیر می خواهید یه ربطی بین این دو اتفاق پیدا کنید! البته شاید هم بگید چه ربطی داشت این به اون!

من خدمت شما عرض می کنم حد اقل ربطی که داره اینه که جناب رییس جمهور محترم حساب کار دستشون بیاد و متوجه بشن که خییییلی خطرناکه!

البته بنده به اهالی محترم سرخه هم توصیه می کنم امروز هوای خودشون رو داشته باشن چرا که اگه مراسم تنفیذ آقای روحانی زلزله چهار و نیم ریشتری به همراه داشت ممکنه مراسم تحلیف ایشون خدای نکرده.....!

به هر حال این جور که از شواهد و قرائن پیداست، رییس جمهور محترم باید منتظر زلزله های شدیدتری هم باشند حالا چه از زیر زمین یا از روی زمین!!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢

چهل تا رفت و من آدم نگشتم

ز نادانی نموری کم نگشتم

هزاران لطف بی منت خدا کرد

بلا منت به سویش خم نگشتم

نمی دانم چه بودم یا که هستم

فقط می دانم آن باشم نگشتم

جهان پر درد و من افسوس یک دم

به زخم خویش هم مرهم نگشتم

مقام آدمی صدها هزاران

دریغا من همان یک هم نگشتم

مگس دارد شرف کارش به عالم

به قدر میله پرچم نگشتم!

عطش دارم چنان از آدمیت

که سیراب از دل زمزم نگشتم

خوشی با این دل مفلوک قهر است

به غیر از همنشین غم نگشتم

خدایا چاره ای کن درد بیداد

که تا رسوای این عالم نگشتم

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢

راه تودرتوی تو خیلی خطرناکه حسن!

بخت ملت سوی تو خیلی خطرناکه حسن!

نوش بادت چند روزی عشرت ایام نیک

وقت رو در روی تو خیلی خطرناکه حسن!

رای مردم با تو شد با خلق و خوی اعتدال

هر کژی در خوی تو خیلی خطرناکه حسن!

محکم و ثابت قدم در گفته های خویش باش

لرزش زانوی تو خیلی خطرناکه حسن!

مشورت با همرهان هرگز فراموشت مباد

نفس قدرت جوی تو خیلی خطرناکه حسن!

بر دل امواج ملت قایقت کن استوار

چرخش پاروی تو خیلی خطرناکه حسن!

همره و همگام تو ما عهد و پیمان بسته ایم

هر عبور از کوی تو خیلی خطرناکه حسن!

تا که دستت هر زمان در دست های مردم است

قدرت بازوی تو خیلی خطرناکه حسن!

قفل های بسته را وا کن به تدبیر و امید

ذکر یا من هوی تو خیلی خطرناکه حسن!

کار خود آغاز کن با اذن پور مرتضی

ضامن آهوی تو خیلی خطرناکه حسن!

گشته وقت آزمون این گوی و این میدان سخت

مقصد هر گوی تو خیلی خطرناکه حسن!

بعد این غافل مشو گاهی تو از عهد و عیال

برزخ بانوی تو خیلی خطرناکه حسن!

التماسی داردت بیداد هم بهر دعا!

غمزه جادوی تو خیلی خطرناکه حسن!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢

سلام...

با احترام، بنا به درخواست های متعدد دوستان و آشنایان و ذوی الحقوق! از بنده در جهت این که در انتخابات ریاست جمهوری آینده از چه کسی حمایت خواهم کرد! ، اعلام می دارم به دلیل این که هنوز نرخ نان به قیمت روز محاسبه نشده! و همچنین اداره هواشناسی نیز به طور واضح جهت حرکت باد را مشخص نکرده است!! اینجانب تا اطلاع ثانوی از پاسخ به این گونه درخواست ها معذور می باشم!!!

بدیهی است که در اولین فرصت پس از مشخص شدن فاکتورهای بسیار مهم فوق!، بنده با شجاعتی مثال زدنیاسترس از جناب آقای ............؟! چشمک همه جانبه حمایت خواهم کرد.

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

سنگین شده بر پیکر ما بار تورم

روزانه شود هر قلمی یار تورم

در دیده بشد خون دلم جانشین اشک

از بس که فرو شد به تنم خار تورم

پیکان وجودش همه دم جانب بالا

هر سال فزون تر شده از پار تورم

چون اسب عرب تاخت کند بر دل بازار

کس نیست کند چاره ی مهار تورم

هر کو که زند بوق به سودای مهارش

گویی که زند زخمه به هر تار تورم

ترسم گذرد حاصلش از هفت آسمان

کاشف نشود عمق دلش غار تورم!

دیگر رمقی نیست به تن از تب و تابش

وقت است ببندد به گلو، دار تورم

یاران چه کنم چاره که این اشکم بیداد

پاسخ بدهد قور به هر قار تورم!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱

دی، در دل من غصه نان بود

صدها گله از اهل جهان بود

در مطبخه دیگی به تلاطم

مرغی نه به تن سینه نه ران بود

سردینه پر از برفک و جولا!

بر کنج دلش جا و مکان بود

در فصل بهاران طبیعت

دنیای دلم رنگ خزان بود

از جور گران سنگی بازار

این هیکل ما مثل کمان بود

در جام جهان بین خبری ناب

از مرد و زن و پیر و جوان بود

دیدم همه بر وفق مراد است

در جیب همه پول کلان بود

پیتزا و جگر، مرغ و فسنجان

ده دیگ پلو بر سر خوان بود

یک دست پر از پسته خندان

در دست دگر جین و کتان بود

گویی نه تو گویی که چه حال است

خرم همه جا امن و امان بود

گفتم به خودم ای دل غافل

کو آن که زسختی به فغان بود؟!

بدبختی و بی پولی و غصه

گویا همگی وهم و گمان بود

بیداد مزن لاف نداری

تی وی چه نشان داد؟ همان بود!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱

سلام بر دوستان

امروز می خوام یه چیزی بگم! حالا بعدش نگید بیداد آمریکوفیل! شده و هزار تا برچسب پر انرژی بچسبونید گوشه پیشونی من بخت برگشته!. و اما... این که این برادران آمریکایی! در طول تاریخ چه خدمات ویژه ای! نسبت به ما ایرانی ها انجام دادن چیزی نیست که حتی خودشون هم قبولش نداشته باشن. در عوض توی این سالها ما ایرانی ها هم حد اقل تا اونجایی که تونستیم از شرمندگی برادران آمریکایی در اومدیم!. حالا این ابراز ارادت! ما چه زبانی بوده مثل اون شعار معروف و همیشگی که توی عزا و عروسی! نثار اونا می کنیم وروی پرچم کشورشون رژه میریم. یا این که سراسر برنامه های سیاسی و غیر سیاسی تلویزیون ما پر شده از مطالبی بر علیه اونا که مثلا حتی مجری اخبار ما بعد از شکست تیم کشتی آمریکا مقابل ایران فرمودن: ایران با گذشتن از روی آمریکا به فینال رسید!!!. و یا این که توی جشنواره های هنری اعم از سینمایی و غیر سینمایی خودمون نگاهی ویژه به موضوعات ضد آمریکایی داریم و قص علی هذا.... حالا بگذریم از این که یه جاهایی بینی این عزیزان! رو با زمین و احیانا سوختگی تماس دادیم!

حالا یه سئوال برای حقیر بوجود آمده اونم اینه که اگه اون برادران! توی کشور خودشون و توی یه جشنواره متعلق به خودشون یه فیلم ... تخیلی! بر علیه ما بسازن این مسئله چقدر می تونه حد اقل برای ما ارزش خبری داشته باشه؟! چرا رسانه های ما به خصوص رسانه بسیار بسیار عزیز! ملی به بعضی موضوعات بیش از اهمیت واقعی شون بها میدن و به بعضی موضوعات مهم دیگه: نه خانی اومده نه خانی رفته!!!

به بهترین جواب هیچی جایزه نمیدم! چون که دفعه قبلی جواب درست و درمونی برای سئوالم پیدا نکردم ، مجبور شدم همه نون برنجی ها رو خودم بخورم!

 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱

گیرم که شعر شما چو قند و نقل تر است

اما مگر حاصل آن چقدر سیم و زر است!

من فرش ماشینی ام ای عزیز دل

کی گفته که پا خورده آن بهتر است؟!

فرضاً هزار بیت بسرایی به نقّ و جرّ!

یک کاسه آش از آن هم داغ تر است

چیزی به چنته ندارم ز فکر ناب

در کله ام به جای اندیشه مغز خر است!

یک پا به جای خود که جان داده ایم به راه

در کالبدم مگر ای دوست جان دیگر است؟!

این دل که جایگه عشق و صفا بود به جدّ

اینک ببین که دگر صحرای محشر است

همراه کاروان کسی شده ام به غلط

کو از نهایت این راه بی خبر است!

از بخت نامساعد و از رفیقان بد

شاعر شدیم وگرنه هزار کار بهتر است!

دیدیم که وبلاگ ما گرم دیده هاست

فالی زدیم وگرنه حجله بخت ما نر است

تاراج رفته شهرت بیداد به یوتیوب!

این محملات من از شعر فلانی! سر است

نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱

سلام جناب آقای ...؟

-  وعلیکم السلام.

-  جناب ...؟ در خبرها آمده بود که شما بابت انتقال آقای...؟ به تیم خودتون، به تیم ...-...-...؟! مبلغ ............؟! میلیارد تومان پرداخت کردید. آیا این خبر صحت داره؟!

-  بعله، به نام خدا!، آقا خیلی بی خود کرده هر کی گفته! تو هم بی خود کردی هر چی گفتی! به وا... قسم من شانم خیلی بالاتر از اینه که با شما حرف بزنم!! سیزده ساله که شما برنامه اجرا می کنی این وضع فوتبال ما شده!!! شما همش سفسطه می کنی! شما همش مغلطه می کنی! اصلا هر چی مشکله توی این فوتبال تقصیر شماست! من خیلی با فرهنگم! تو برو با هم سن و سال خودت مصاحبه کن!! من فقط اومدم خدمت کنم اونوقت شما نمی ذاری! من بالاخره از این فوتبال میرم تا همه بفهمن که من چه کارها که نکردم!!! من ارزشی ام! پول رو هم دادم به یه باشگاه ارزشی!! اونوقت توی بی ارزش حرف حسابت چیه؟!!! می خوای بدم کارت ..... رو باطل کنن؟!!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱

سلام...

البته واضح و مبرهن است! که هیچ مخلوقی از جمع مخلوقات خدای متعال از این که به او بگویید دوستت دارم! بدش نیامده و به نوعی از این جمله کلیشه ای! خوش خوشانشان می شود. این نه فقط برای موجودات بلکه برای جمادات هم مصداق دارد!. به طوری که مثلا اگر به اتوموبیلتان بگویید دوستت دارم! با شنیدن این جمله به طوری قند در دل موتور آن آب می شود که صفر تا صد آن چیزی حدود حد اقل دو ثانیه کمتر می شود! و یا با گفتن این جمله به رایانه تان سرعت پردازش آن دو برابر می شود!. به هر حال چه بخواهیم چه نخواهیم عمری است که همه اجزاء عالم و از جمله و بالاخص اشرف موجودات با این جمله خانمان برانداز سر کار می روند! و الکی دلشان را خوش کرده اند. به اعتقاد نگارنده جناب ابوالبشر حضرت آدم(ع) هم با همین جمله به ظاهر دلچسب از طرف حوا تمام نعمات بهشتی را نادیده گرفت و با رفتن به طرف میوه ممنوعه و با انجام اولین گناه و یا به قول برخی بزرگان با اولین ترک اولی! به زمین خاکی فرود آمد و قص علی هذا!. آن چه که مشخص است بعد از کتب الهی این جمله یکی از تاثیرگذار ترین معجزات کلامی! به حساب می آید که البته منشاء آن کمی مشکوک به نظر می رسد! چرا که آن طور که از شواهد و قرائن و حوادث تاریخی پیداست گفتن آن بیشتر از آنکه منجر به خیر و نیکی شود سرانجام آن تخریب و آتش افروزی! و بدبختی است. این که جمله مذکور یک معجزه کلامی است سخنی به گزافه نیست چرا که اکثر قریب به اتفاق مردم دنیا با هر دین و هر مذهب و یا کلا لامذهب! با شنیدن این جمله آنچنان از خود بی خود شده و عنان از کف می دهند که به قول شاعر:

حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد

دگر حدیث مردم حکایتی است به گوشم!

این جمله آنچنان اغوا کننده است که حتی گاهی اوقات مرده را هم زنده می کند!. اگر شنیده باشید چندی پیش زنی که از نظر پزشکی کاملا جزء گروه اموات حساب شده بود با گفتن جمله دوستت دارم از طرف همسرش کلاهی گشاد بر سرش رفت و دوباره به این دنیای خاکی پر محنت بازگشت که مسلما یا اکنون از این بازگشت پشیمان شده و یا هنوز هم نفهمیده که چه غلطی مرتکب شده است!.

از دیگر معجزات این جمله که در اسناد تاریخی به ثبت رسیده است عبارتند از:

1-     دراز شدن گوش!

2-     بلند شدن دود از سر

3-     ایجاد حرکات موزون بدون موسیقی

4-     آب شدن کله قند توی دل

5-     فتح ایران به دست اسکندر مقدونی و به آتش کشیده شدن تخت جمشید

6-     ایجاد جنگ های جهانی

7-     از دست رفتن آبروی بیل کلینتون و امیر قطر!

8-     تن دادن اختیاری و مشتاقانه آدم ها به حبس ابدی به نام ازدواج!!

9-     سر کار رفتن آدم ها و ایجاد اشتغال کاذب!

و.......... آنچه افتد و تو دانی و شاید هم ندانی!!!..............

  

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱

یارانه نظر به چشم گریانم کن!

رحمی به دل خراب و ویرانم کن

من طاقت دوریت ندارم ای جان!

با آمدنت ولوله در جانم کن

درد غم بی پولی ما سنگین است

در حد پرانولول تو درمانم کن!

از آن که فقط شبی مرا مهمانی

یک کله پزی صبح تو مهمانم کن!
نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

سلام...

- ارز کنم خدمت شما...

- ارز نه جانم عرض!

- حالا چه فرقی می کنه، هر دوتاش یه جور تلفظ می شه دیگه.

- چه فرقی می کنه؟! برادر من! مثل این که شما توی غار زندگی می کنی! که هنوز فرق این دوتا رو نمی دونی. اون عرضی که شما می خوای بفرمایی مطابق معمول حکما هر خطش یه ریال پول رایج مملکت هم ارزش نداره ولی این ارز فی الحال هر واحدش 25000 ریال و بلکه بیشترتر!!! ارزش داره. اون عرض شما نه دنیای خودت رو آباد می کنه و نه هیچ کس دیگه! ولی این ارز دنیای خیلی ها رو آباد کرده! و دنیای خیلی های دیگه رو هم درب و داغون کرده!(از جمله خود حضرتعالی!). اون عرض شما نه در طول و نه در عرض قابلیت انبساط نداره ولی این ارز به لحاظ طولی هر ساعت و بلکه هر دقیقه در حال انبساطه!. با اون عرایض! شما در تمام وبلاگتون یه دونه نون لواش هم نمیدن! ولی با مقداری از این ارز میشه یه کارخونه صنعتی تولید نون افتتاح کرد و کلی حالشو برد!..... باز هم بگم یا شیر فهم شد؟!

- آخ گفتی شیر و کردی کبابم!!! راستی میشه با یه دونه از اون ارزها یه لیتر شیر خرید؟!

- در حال حاضر این امر مقدوره ولی در صورت ترکیدن بمب ارزی! بعدی شااااید! بتونی یه لیوان شیر باهاش بخری.... 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱

سلام...

عرض شود حضور دوستان عزیز که در دو هفته گذشته به دلیل تغییر محل سکونت و دردسرهای هولناک! اسباب کشی ، روزهای سخت و طاقت فرسایی بر ما گذشت و حاصل اون هم عدم حضور در بلاگستان و ننوشتن پست جدید شد. بگذریم...

و اما روز گذشته در پی تورق اسناد و مدارک بازیابی شده در حین اسباب کشی! به چیزهای جالبی برخورد کردم که یاد خاطراتی رو در ذهنم روشن کرد. یکی از این چیزها یه قطعه شعری بود به اسم پیر مغان! . البته این پیر مغان با اون پیر مغان های قدیم ندیما! خیلی فرق داشت. این پیر یکی از دوستان بسیار عزیز بنده است که بنا به دلایل امنیتی! از بردن نام ایشان معذورم. البته این قطعه رو قبلا توی وبلاگ منتشر کرده بودم ولی به دلیل این که بنده  یک بار همه مطالب وبلاگ رو پاک کرده بودم! این قطعه در دسترس نبود. البته ما که از صدا و سیما پر زورتر و قوی تر نیستیم! حالا یه بار هم یه شعر تکراری پخش کنیم! به جایی بر نمی خوره:

شاد و شنگول بر پیر مغان رفتم دوش

دیدمش واله و آشفته و شیدا و خموش

گفتم ای پیر چرا زار و پریشانی تو

وز چه رو نیست تو را رقص و طرب جوش و خروش

گفت بیداد مگو کز غم دل نالانم

زانکه سیمین بدنی برده مرا اکمل هوش

از غمش مست شدم داغ شدم گیج شدم!

وز سر زلف سیاهش شده ام من مدهوش

تو بگو با غم چشمان سیاهش چه کنم

چاره ام چیست برش غنچه ی لب، بینی و گوش!

صبر و طاقت ز کفم رفت بگو چاره کار

جان من جان خودت مرگ همان مستر بوش!

گفتمش درد دلت سخت گران است عزیز

مگرت چاره کند درد تو پیغام سروش

الحسب خلق خودت تنگ مکن جان دلم

تا توانی به جهان بخور بخواب ...! بنوش

نویسنده: سیدشهریار میبدی - پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱

کنفرانس در خصوص زنان در عربستان!!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱

سلام...

در راستای این که قیمت سرکار خانم مرغ محترمه! دیگه یواش یواش داره به صدر جدول قیمت ها می رسه پیشنهاد میشود که ضرب المثل های متعلق به این موجود تاریخی و با ارزش! به این صورت تغییر یابد:

مرغ همسایه غازه = مرغ همسایه طاووسه! – یا: اشکنه همسایه حلیم بادمجونه!!

مرغه و یه پا داره = مرغه و دو تا پای گرون قیمت داره!

مرغ از قفس پرید = مرغ از سفره پرید!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱

دو برادر یکی در اداره دولتی خدمت کردی و دیگر کار آزاد کردی. باری کارمند گفت کاسب را:چرا خدمت اداری نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟

گفت:تو چرا کار آزاد نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی؟ که حکما گفته اند: پول درآوردن و نان غیر یارانه ای خوردن و نشستن، به از کارمند بودن و از بی پولی دهان بستن!

شمردن پول را به انگشت خیس     به  از دست بر سینه پیش رئیس

گر بکنی پشت به خدمت دوتا

مایه نداری نه به صیف و شتا

عمر گرانمایه در این صرف کن

یک بشود دو و نه بلکه سه تا!

پول حقوقت ندهد هم کفاف

لقمه نانی و پنیر فتا

نویسنده: سیدشهریار میبدی - چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱

ارائه گزارش گفتگوهای ایران و 15+5 در سال 2040!!!:

در این دور از گفتگوها مقرر شد که بر اساس احترام متقابل و گفتگوهایی که در مجمع الجزایر کومور! و لیختن اشتاین! و بورکینافاسو!! انجام شده ، بر مبنای پیشنهادات 50 گانه! متقابل مقرر شود که طرفین بعد از 7 روز! جلسات کارشناسی فشرده و انجام گفتگوهای سازنده درباره ماکارونی غنی شده! تولیدی در کارخانجات ؟ ماکارونی!! و همچنین موارد مورد علاقه طرف متقابل ، مقرر شود! که برای درک بیشتر طرفین از مواضع یکدیگر، دور بعدی گفتگوها در ماه آینده در جزیره هونولولو!!! برگزار شود. گفتنی است که در فاصله باقی مانده تا دور جدید، گفتگوی کارشناسی معاونین و کارشناسان و کارمندان! به مدت 30 روز کاری و هر روز 16 ساعت! به صورت تلفنی و یا از طریق چت روم!!! و یا در صورت لزوم به صورت ویدئوکنفرانس انجام می شود!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱

من از این دنیا چی می خوام

یه خونه یه مبل استیل!

که من و تو رو بشونه

واسه ی خوردن آجیل!

من از این دنیا چی می خوام

یه دونه پتو پلنگی!

بندازم روم و بخوابم

ببینم خوابای رنگی!

من از این دنیا چی می خوام

یه سوزوکی یه اُپیروس

بشینم توش و بگازم!

خودمو هی بکنم لوس!

من از این دنیا چی می خوام

صد ساعت اضافه کاری!

دو تا دسته چک برای

یه دونه حساب جاری!

من از این دنیا چی می خوام

یه سفر به دور دنیا!

به جزایر قناری

آمریکا چین یا اروپا!

من از این دنیا چی می خوام

یه دونه معدن الماس

یه دوجین جیب پر از پول!

که گرفته درد آماس!

من از این دنیا چی می خوام؟!

تو از این دنیا چی می خوای؟!

اون از این دنیا چی می خواد؟!

ما از این دنیا چی می خوایم؟!

شما از دنیا چی می خواین؟!

اونا از دنیا چی می خوان؟!!!...

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چه چیزی بخرم روز زن از بهر زنم

جیب من خالی و پز عالی و اجناس گران

لرزه افتاده مرا یکسره بر جان و تنم

بس که من چانه زدم بهر خرید اجناس

بلبل باغ گل و طوطی شکر شکنم

کاسبا رحم نما بر من مسکین امروز

تا که تلخی نکند قیمت تو بر دهنم

آن که از برکت امروز تپل گشته تویی!

وان که جیبش بشود لاغر و پژمرده منم

روز زن خوب و عزیز است ولی صد افسوس

من به فکر درم و سیم و زر خویشتنم

گرچه بیداد دلش سوخته، صدها تبریک

به زن و مادر و مادرزن و ام الوطنم

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

سیزده بهار ما بی تو به در نمی شود

سبزی تو برای من زردی من برای تو

حال کسی به بودنت زرد و پکر نمی شود

ولوله ای است در جهان از خبر بیش و کم ات

هیچ مقال و گفته ای بی تو خبر نمی شود

کسب لذیذ جسم تو افضل کار این جهان

هر چه توان گذشتنش از تو حذر نمی شود

بی تو نمی توان شدن عازم دشت لاله ها

حظ بصر به دیدن بحر خزر نمی شود

هیچ خری! ز شهر خود بی تو نمی شود به در

بی دو سه صد هزار تو سیر و سفر نمی شود

محور عصر حاضری ، یکه سوار این زمان

حیف که عصر ما دگر عصر حجر نمی شود!

ناصر دین نخبه کش! از دل آن حرمسرا

بی مدد وجود تو شاه قجر نمی شود

هر چه همی داد زند شهره بیداد زمان

چون که نداردت فرو به گوش کر نمی شود

تا که تو حرف اولی در همه جای این جهان

بهتر از این زمانه و حال بشر نمی شود

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱

سلامی به زلالی باران

چند روزیه که بعد از مدت های زیادی خشکندگی! بالاخره بهار طبیعت روی خوش به ما ایرانوطنان! نشون داده و باران رحمت الهی به زیبایی هر چه تمام تر بر سر ما داره فرود میاد. هر چند میگن این هوای دل انگیز جون میده برای گفتن اشعار نغز و متن های زیبا و بهاری ، ولی خداوکیلی با این همه لطافت و زیبایی طبیعت این مغز پوسیده کپک زده ما!!! با انواع و اقسام ترفندها هیچ چیزی ازش تراوش نشد که نشد! به همین خاطر گشتی زدم در دنیای وب که شاید یه شعر یا یه مطلب درخور برای این مناسبت نمناک بهاری! پیدا کنم که باز هم چیزی که برام دلچسب باشه پیدا نشد. اما در اثنای این کاوش طاقت فرسا در یک جایی که اسمش رو نمیگم! چشمم افتاد به یه مطلب درباره باران که با خودم گفتم مگه حتما باید با ایماء و اشاره و تمثیل و مجاز و صور خیال و عروض و قافیه و هزار کوفت دیگه!!! درباره باران حرف زد؟! .......... و این هم واقعی ترین شعری که درباره باران شنیده اید:

باران آبی است که پس از سرد شدن بخارهای جوی به وجود آمده و بر زمین می‌ریزد. در زبان پهلوی بدان واران (waran) می‌گفتند.

 وقتی هوای گرم به بالای آسمان صعود می‌کند، بخار آب را هم همراه خودش به بالا به داخل آسمان می‌برد. در بالای آسمان، بخار آب سرد می‌شود و قطره‌های آب دور ذرات ریز گرد و غبار موجود در هوا تشکیل می‌شود. مقداری از بخار آب هم به شکل کریستال‌های ریز یخ منجمد می‌شود که قطرات آب سرد شده را جذب می‌کند. قطرات به شکل کریستال‌های یخ، منجمد می‌شود و کریستال‌های بزرگ تری را تشکیل می‌دهد که ما آنها را برف ریزه می‌نامیم. موقعی که برف ریزه‌ها سنگین می‌شوند، پایین می‌افتند. برف ریزه‌ها در مسیرشان رو به پایین با هوای گرم تر برخورد می‌کنند و ذوب می‌شوند و به صورت قطرات باران در می‌آیند!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

دوش وقت سحر از غصه کبابم کردند!

یک دوصد کوفت! به شیرینی خوابم کردند

راکبان موتوری از ره گاز و هندل

نیزه ای بر تن اعصاب خرابم کردند

صاحب خودروی جنسیس و نوای اوپس اوپس!

نیمه شب جزّ جگر بی تب و تابم کردند

طالبان درم و مهروران بانکی!

از سر شرم خجالت زده آبم کردند

اول راه فلک آب نشانم دادند

آه و افسوس که سرگرم سرابم کردند

پسته بودش به نظر بر لب لعل دنیا

ارزنی بیش نبودش خر نابم کردند!

بهر هر ذره کژی سخت عِقابم دادند

بی اثر نیکی و هر کار ثوابم کردند

مانده ام رقص کنم بهر چه ساز دنیا

مچل دایره و چنگ و ربابم کردند

داد و بیداد که بی مهری این چرخ کبود

زهر ماریست که در جام شرابم کردند

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

اشعاری از بابا بیداد کرمانشاهی برره ای!!!:

دلُم از دست دنیا پر ز خینَه

که دایم مثل گرگی در کمینَه

شدم هَشتَبلَکو! از جور غمها

خوشی ها او وَرِ دیوار چینَه

 -----------------------------

مرا خارخاسَکی دیگر نمانده

گرانی خنجری بر دل نشانده

نوچوفسکویی! دگر در سفره ام نیست

به ارزونی دلُم اَلحَمد خوانده

 ----------------------------

ز دست مال و ثروت هر دو فریاد

نبودش زندگی ها داده بر باد

نشینُم داخل یک دونه پَهباد!

زنُم شیرجه! به دریاهای آزاد

 ---------------------------

نمی دونم چرا اینجور گشتم

کر و لال و علیل و کور گشتم

نمانده قوتی بر جان و بر تن

اسیر پیری ناپور! گشتم

----------------------------------

همه این چرندیاتی که در بالا از خودم در کردم! روی هم رفته یه جو هم نمی ارزه!!!

حقیقت اینه که امثال بنده کی باشیم که بخوایم پا توی کفش بزرگانی مثل باباطاهر بکنیم. اشعار بالا مثل اجناس چینی! بی کیفیت و به در نخوره. حالا توجه شما رو جلب می کنم به یه دوبیتی اصل اصل جنس!!!:

خوشا آنان‌که هِـــر از بــر ندونند!

نه حرفی وا نویسند، نه بخونند
چو مــجنون رونــهند اندر بیابون

در این کــوهها روون آهو چرونند

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

سلام...

- دیگه چه خبر؟!

- ای بابا! آخه اخوی مگه بنده شبکه خبرم که تا ما رو می بینی دنبال خبر جدید می گردی؟!

- خوب نمی خوای بگی چه خبره نگو. چرا یه دفعه از کوره در میری؟!

- آخه به من چه که چه خبره؟! به من چه که خانه سینما رو منحل کردن؟! اصلا دستشون درد نکنه، بسیار کار خوبی کردن که تعطیلش کردن. من اگه جای اونا بودم کل الاجمعین بساط سینما رو جمع می کردم بره پی کارش!. اصلا سینما می خوایم چی کار؟! سینمایی که یه مشت خائن و وطن فروش و دست پرورده اجنبی توش لونه کردن و به قول اون برادر گرامی شده یه پا فا...... خونه!!! همون بهتر که تعطیل بشه. من از همون اولش هم با این قرتی بازی ها!!! مخالف بودم. اصلا وقتی که برادران اون ور آب! با زحمات فراوان انواع و اقسام محصولات سمعی و بصری جذاب و فرهنگی!!! رو به صورت 24 ساعته و تمام دیجیتال!!! بدون هیچ چشمداشتی! در اختیار هموطنان ما میذارن دیگه این چه کاریه که از کیسه بیت المال کلی پول خرج خرید نگاتیو و دوربین و تراولینگ و جلوه های ویژه و هزار کوفت و زهر مار! دیگه بکنیم که مثلا سالی چند تا فیلم آبگوشتی و غیر فرهنگی مبتذل!!! بسازیم که جوانان ما رو به تباهی بکشونه؟! سودش هم بره به جیب اون برادران و خواهران قرتی! و وطن فروش!!!

      اصلا بنده در تکمیل این اقدام ارزشمند! و در راستای صرفه جویی در بیت المال و به کوری چشم استکبار جهانی! پیشنهاد تعطیلی چند تا دیگه از این مجامع! غیر فرهنگی رو هم اضافه می کنم:

1- صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

2- ارکستر سمفونیک تهران

3- تئاتر شهر

4- تمام مراکز فرهنگی هنری شهرداری ها در سراسر کشور

5- تمام نگارخانه های سراسر کشور

6- کتابخانه های عمومی و خصوصی!

7- سفره خانه های سنتی سراسر کشور!

و غیره.......!!!    

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

سلام...

- چه خبر؟!

- از کجا؟!

-همین جوری، از همه جا.

-هیچی، خبر مهمی نیست. فقط آخرین خبر این که آقای اوباما تحریم ها علیه بانک مرکزی رو امضاء کرده.

- ای بابا، ما آخرش نفهمیدیم این آقای اوباما با ماست یا با اوناست!!!

-غصه نخور جانم. حقیقتش اینه که این برادران یانکی! خودشون هم نمی دونن که باید با کی باشن!. یه روز طرفدار دموکراسی میشن یه روز با دیکتاتورها چایی قند پهلو نوش جان می کنن، یه روز بنفش می شن یه روز دیگه قرمز یه روز هم مخملی راه راه!، یه روز دم از اصلاحات توی بعضی کشورها! می زنن یه روز دیگه با حرفهای صد من یه غاز و اقدامات نسنجیده خواسته یا ناخواسته(البته به گمان بنده وجه مثبتش غلبه دارد!) کاری می کنن که تا سالها کسی جرات نکنه موهای سرش رو هم اصلاح کنه!!!

---------------------------------------------

فرهنگ لغت جدید!   

کاشمری : در آرزوی ازدواج

کاج : نمایندگی انتشارات گاج در دوبی

ژنتیک : ژنی که عامل اصلی تیک زدن در انسان می باشد

هشتگرد : ۵

خورشت بامیه : مسئولیت پختن خورشت بر عهده من است

وایمکس : درنگ چرا؟

خراب : نوعی نوشیدنی حاوی تکه های کوچک خر

شیردان : آنکه شیر خوب را از بد تمیز می دهد

گشتاور: یک سری همسایه نخاله که به هنگام برگزاری مهمانی‌های شبانه پلیس را خبر می کنند.

البرز: عربها به « پرز » گویند

چرا عاقل کند کاری‌:‌یک ضرب المثل شیرازی.

هردمبیل: جایی که در آن بابت هر چیزی قبض صادر میشود

غیرتی: هر نوع نوشیدنی به جز چای

قرتی : نوعی چای که با قر و حرکات موزون سرو میشود

پنهانی : قلمی که جای جوهر با عسل مینویسد

مختلف : مرگ مغزی

مورچه خوار : خواهر مورچه. فحشی که موریانه ها به هم می دهند

جدول : کسی که نیاکانش علاف باشند را گویند

کره حیوانی : بیچاره ناشنواست

توله سگ : حاصل تقسیم مساحت سگ بر عرض آن

کته ماست : آن گربه مال ماست

Saturday : روز جهانی ساطور

کراچی : پس تکلیف ناشنوایان چه میشود ؟

سه‌پایه : ۳ تا آدم باحال که همیشه پایه هر حرکتی‌هستند

یک کلاغ چهل کلاغ : نبردی ناجوانمردانه بین کلاغ‌ها

وانت : اینترنت آزاد و بدون فیلتر

اسلواکی : نرم و خرامان گام برداشتن

نیکوتین : نوجوانی خوش سیرت

نلسون ماندلا: نلسون اون وسط گیر کرده

تهرانی: تیکه های هلوی باقیمانده ته آبمیوه

 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

گر کندم نظر مرا بسته اسکناس نو

جمله بلایای دلم با نظرش دوا کنم

بر دم شیر بیشه ها بسته زنم گره گره

قلقلکش دهم! سپس با لگدی هوا کنم

کره الاغ و جوجه و غاز و نهنگ و کرگدن

فیل و کلاغ و بلبلان همدم و هم نوا کنم

بر رخ خورشید زنم عینک ضد ماورا

ماه ز بهر ملعبه ز آسمان سوا کنم

بر در شعر و شاعری گند زنم بغل بغل!

گفتن هر مزخرفی بهر خودم روا کنم

منتقدم اگر شود شهره بیداد زمان

دفتر بودنش پر از تهمت ناروا کنم!

گر کندم نظر مرا بسته اسکناس نو

چه ها کنم چه ها کنم  چه ها کنم چه ها کنم!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠

سلام بر دوستان ارجمند
عرض شود خدمت شما سروران گرانقدر که همین طوری که متوجه شدید مغز مبارک! اینجانب مدت مدیدی است که دچار ایست فکری! شده و از شما چه پنهان هر چقدر به این لاکردار فشار میاریم که یه شعری ، معری ، طنزی ، منزی! چیزی از خودش درکنه! اصلا و ابدا هیچ سیگنال به درد بخوری از خودش نشون نمیده. به همین خاطر چند روز پیش برای ریشه یابی این معضل خانمانسوز! به پزشک مراجعه کردم و درخواست کردم از بنده یه نوار مغزی بگیره. در ذیل تصویر نتیجه نوار مغزی اینجانب برای تشویش افکار عمومی! و رفاه حال مسئولین محترم!!! بدون هیچ توضیحی درج می شود:

---اقساط---/|----اجاره خونه----/|----مخارج زندگی----/|----بدهی----/|-----قبوض مصرفی----/|----سه هزار میلیارد تومان---/      |-------!!!!!!!

                                                                               /   |

                                                                                  /|
---------------------------------------------------------------                                                                                     

 چند وقت پیش یه مطلعی توی ذهنم اومد که یه ترانه بگم با این مقدمه:  

چه دنیائیه دنیا      عجب جائیه دنیا
اما بعدش هر چی فکر کردم چطوری ادامه اش بدم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. امروز فکر کردم این مطلع رو بذارم این جا ، شما هر چی به فکر خودتون رسید بهش اضافه کنید.

 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠

 آه که چقدر از تو متنفرم!

 آه که چقدر از تو بدم می آید!

 ای زشت سیرت بدنهاد!

 ای مجموع همه بدی های عالم در تو هویدا

 ای به دور مانده از هر زیبایی و نیک سرشتی

 زندگی با وجود تو تکرار جهمنی است بی انتها

 و دنیای بدون تو بهشتی است جاودانه!

 همه آرزوی من این است که روزی من باشم و تو دیگر نباشی!

 و اگر تو همچنان بخواهی که بمانی دیگر من را یارای زنده ماندن نیست

 برو برو و از من دور شو تا بینهایت ذهن

 و دیگر برنگرد که برگشتن تو برابر است با رفتن من!

 ای کابوس رویاهای خواب و بیداری

 ای منفی بی نهایت!

 آه که چقدر از تو متنفرم!

 آه که چقدر از تو بدم می آید!

 ای زشت سیرت بدنهاد!

 ای مجموع همه بدی های عالم در تو هویدا

 ای به دور مانده از هر زیبایی و نیک سرشتی

 ای.................دفترچه قسط!!!

 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠

نویسنده: سیدشهریار میبدی - شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠

 سلام...

 دلتنگم و می خواهم آوازی بخوانم

 آواز با مترونوم و سازی بخوانم

 شور و نوا و گاه و بیداد و همایون

 یا این که راک اندر رل و جازی بخوانم

 غمگین شوم با نغمه جانسوز دشتی

 در اصفهان هم قطعه نازی بخوانم

 همراه گردم با نوای تار و سنتور

 یک قطعه با آکوستیک و فازی بخوانم

 هم دم زنم از نغمه های کوی و بازار

 هم بشکن و بالا بیاندازی بخوانم!

 گاهی زنم چه چه دمی تصنیف خوانم

 وقتی دگر موسیقی شازی بخوانم

 افسوس کاینجا در مضیق از بهر سازم

 ناچاره ام با نغمه غازی بخوانم

 بیداد کرمانشاهی و در فکر آنم

 ترکی، لری، گیلان و اهوازی بخوانم

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠

سلام بر دوستان گرانقدر

عرض شود خدمت شما بزرگواران که هفته گذشته سه چهار روزی رفتیم ولایت. یعنی اصلش اینکه اول ولایتیان! اومدن اینجا و بعدش ما رو همراه خودشون بردن اونجا!. از دیدار با بزرگان و فوامیل و دوستان و آشنایان که بگذریم جای شما خالی مادر گرانقدر هم طبق معمول وقتایی که میریم ولایت ، یه لیست از غذاهای ایرانی و فرنگی! آماده کرده بود و هر روز دو سه تا غذا پیشنهاد می داد که این غذاها در نهایت تصویب و به مرحله پخت رسید!!!: خورشت آلوچه پیتزا ماما! – آبگوشت دوغ – رولت ژامبون مرغسیب پلو ماکارونی  و خورشت فسنجون. که البته همراه بود با دسرهای مختلف از سالاد مخصوص کلم و ژله چند رنگ گرفته تا شله زرد. هر شب هم بعد سیر و سیاحتی مختصر در دنیای امواج! راس ساعت 12 می خوابیدم و صبح کله سحر ساعت 10!!! از خواب ناز بیدار می شدم. یه روز هم دست عهد و عیال رو گرفتیم و رفتیم شهر بازی! که خیلی حال داد! مخصوصا سوار شدن بر قایق پدالی و گردش توی دریاچه. فقط یه چیز توی شهربازی خیلی من رو اذیت کرد اونم این بود که هر جایی می رفتیم همه من رو حاج آقا خطاب می کردن! حاج آقا سلام – حاج آقا بفرمایید- حاج آقا قابلی نداره! . خلاصه اونجا بود که من درک کردم ای داد و بیداد! پیر شدیم رفت پی کارش! وقتی هم که روی کشتی اژدر شهربازی مشغول تاب تاب عباسی! بودم با خودم فکر کردم که الان مردمی که پایین وایسادن توی دلشون میگن این حاج آقاهه رو نگاه کن، با این سنش خجالت نمی کشه تازه به فکر تاب بازی اونم از نوع خفنش افتاده!. یه چیز دیگه هم خیلی من رو دلتنگ کرد. یه روز که حوالی خیابان دبیراعظم داشتم برای دیدن دوست قدیمی – شهرام خان- می رفتم چشمم افتاد به یه جوون با موهای فرفری بلند و زیر ابروی برداشته و ماتیک یا همون رژلب زده صورتی رنگ!!! خیلی دور نبود که یه زمونی جوونای شهر ما معروف بودن به پهلوانی و غیرت ولی حالا این جوون دوست داشت به چه چیزی معروف بشه! بهتره من چیزی نگم. حقیقتش این جور تیپ و قیافه ها اصلا توی کَت من نمیره حالا یا من خیلی عقب مونده ام! یا این جوونای عزیز خیلی پیشرفته شدن!!!بگذریم......

خلاصه روی هم رفته سفر خوبی بود برای تجدید قوا جهت بازگشت مجدد به صحنه کار و تلاش و خدمت بسیار بسیار بسیار صادقانه! و بدون چشم داشت مادی!!! و رتق و فتق امور مسلمین! و کوبیدن مشت هایی  محکم تر به دهان استکبار جهانی!  

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

زیرا که رفته ام من بی چتر زیر باران!

هر ناله ای که کردم هم خویشتن شنیدم

گوشی دگر نمانده از بهر جمله یاران

پایم فتاده در گِل، گِل بر سرم کلاهی!

دل در مصاف غمها از لشکری هزاران

ای باباااااااااا!!!..... مگه میذارن! بعد از مدتها اومدیم یه چند بیت شعر از خودمون در وَکنیم! از اطراف و اکناف ، از بالا و پایین هی زرت و زرت!!! کار می رسه! کلاً وزن و قافیه و قواعد شعریه! از دستمون در رفت. نخواستیم بابا نخواستیم. اصلا قاعده کار این جوریه، اگه یه ساعت بیکار بشینی و روی صندلی لم بدی هیچکی نمی گه خالو خرت به چند! ولی کافیه که دست به کیبورد ببری برای نوشتن یا دست بزنی به موبایلت که یه حالی از عهد و عیال بپرسی ، یه دفعه کارها مثل سونامی 8 ریشتری فوکوشیمایی! روی سرت خراب می شن. اونوقت هی دوستان میگن چرا دیر به دیر آپ می کنی. آخه شما خودتون بگید توی این اوضاع و احوال که وصفش رو براتون گفتم از یه طرف و از طرف دیگه وقتی مامور اداره محترم آب و گلاب به روتون، فاضلاب! هی دم به دقیقه به جرم عدم پرداخت بهای اشتراک اتصال به آن شبکه محترم!!! می خواد شما رو از آب خوردن بندازه:

دیگه حالی به آدم ، حالی به آدم می مونه؟ نه والّا!

احوالی به آدم ، حالی به آدم می مونه؟ نه بِا الّا!!!   

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩

در حسرت خانه دار شدن!!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩

- حالا دیگه وقتشه ، زود باش که من منتظرم.

- وقت چیه؟! ببینم قراره جایی بریم؟

- خودتو به اون راه نزن! مگه قرار نبود که امشب گردش روزگار رو برام تفسیر کنی؟ ها؟!

- آهان یادم اومد؛ ولی خوب کجاش رو باید تفسیر کنم؟!

- من چه می دونم. اولشو، وسطشو ، آخرشو ، هر جاش رو که دوست داری. انتخاب مکانش با خودت!!!

- وَامّا فی التفسیرِ الگردشُ الایّام: اَنا لازمٌ خدمتُ الانتَ یُعَرضِضون که هذهِ الگردشُ بسیار شدیدٌ و لهذا مغزی(یای مالکیت!) فی اثرِ هذهِ الگردشُ و المردشُ الشّدید! یَگیج گیجون!!! و ایضاً لهذا انَا نتوانستون یَنِوِشتون الخاطرات و الماطرات فی هذه الایّام! و......

- بسّه بسّه! من کاملا شیرفهم که چه عرض کنم، فیل فهم! دایناسورفهم!!! شدم که مغز جنابعالی در اثر گردش روزگار شدیداً جابجا شده. بهتره ادامه ندی والّا این سرگیجه جنابعالی مثل یه ویروس از طریق وب همه دنیا رو آلوده می کنه!!!

-------------------------------------------------------------------------------

شاپرک خوشگلِ من دلم برات تنگ شده

دنیای این روزای من بی تو چه بی رنگ شده

برم به قربون چشات کجا گذاشتی رفتی تو

نیستی ببینی که پدر ساز بدآهنگ شده

دلبرکم دل نداره جز دل تو دلبرکی

این دل من با همه کس جز دل تو سنگ شده

پا ندارم بدون تو برم به دشت و صحراها

وقتی تو نیستی پا به پام هر دو تا پام لنگ شده

آشتی نداره این دلم با روزای بدون تو

با همه چیز و هر کسی کار دلم جنگ شده

 
نویسنده: سیدشهریار میبدی - جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩

سلام بر دوستان عزیز و ارجمند

امیدوارم که طاعات شما در این روزهای ماه مبارک رمضان مورد قبول حق قرار گرفته باشه. ما که هنوز به علت مصرف دارو بعد از اون تصادف کذایی موفق به گرفتن روزه نشدیم. اگه مدت زیادیه که آپ نکردم دلیلش اینه که هم خیلی گرفتار بودم ، هم این که به دلیل داشتن سرگیجه نمی تونستم به راحتی مطالبم رو تایپ کنم و نهایتا این که به علت نداشتن شرایط روحی مناسب خیلی حوصله وبگردی نداشتم. به هر حال باز هم از لطف شما دوستان گرانقدر صمیمانه تشکر می کنم و در پایان این قطعه رو تقدیم می کنم به همه دوستان عزیزم:

پند دهم پند تو را ای پسر

تا که نیاید بر تو دردسر

پا ز گلیم خویشتن بر نیار

تا نرود پای تو در گِل چو خر!

گرگ ستم پیشه بود روزگار

زوزه کشان، عربده جو، پرخطر

گر نکنی جمع حواست، کُنَد

گُنده کلاهی به سرت تا کمر!

خوش قد و بالا به نظر این عجوز

از دو سر زلف کجش کن حذر

گرمی دستان فریبنده اش

شعله به دلها بزند پر شرر

حلقه داریست به گردن تو را

بین دو بازوی سپیدش به بَر

باده نوشین ندهد کام تو

شور پشیزی بدهد کم اثر!

تا تو بیایی که بفهمی چه شد!

طرفه عینی بِرَوی بی خبر

حالیه بیداد مشو نا امید

ورنه شود زندگیت تیرتَپَر!!!

 

 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩

سلام بر دوستان عزیز

عرض شود خدمتتون، نه که این روزا تب جهانی شدن همه جا رو فرا گرفته! ما هم هوس کردیم یکی از افاضاتمون رو به چند زبان زنده دنیا منتشر کنیم. فقط از دوستان عزیز تقاضا میشه برای گرفتن امضاء! حتما با وقت قبلی تشریف بیارن!!!عینکمژه

انگلیسی:

 I have the same bidad Kermanshahi
Anyway ...
I am Shahriar
But
Properties have stolen me!
Instead, the walls around me have no money set
I have the same bidad Kermanshahi
High hopes, but ... but .....
Poetry always say
Poetry I too Sweeter than sugar
Whoever does not believe
His enemy is the donkey!
Maybe it is bull!
Occasionally I pull the hand musical instruments
Get
Melody playing with cute nightingale
I have the same bidad Kermanshahi
Proud
But my selfishness empty pest
I'd go today and tomorrow
I have the same bidad kermanshahi

فرانسوی:

                                 J'ai l'bidad même Kermanshahi
Quoi qu'il en soit ...
Je suis Shahriar
Mais
Propriétés m'ont volé!
Au lieu de cela, les murs autour de moi n'ont pas d'argent mis en
J'ai l'bidad même Kermanshahi
De grands espoirs, mais ... mais .....
Poésie toujours dire
Poésie moi aussi sucré que le sucre
Celui qui ne croit
Son ennemi est l'âne!
Peut-être il est taureau!
Parfois je tire la main des instruments de musique
Obtenir
en jouant avec Melody rossignol mignon
J'ai l'bidad même Kermanshahi
Fier
Mais mon égoïsme ravageur vide
J'irais aujourd'hui et de demain
J'ai l'bidad même Kermanshahi 
عربی:                                                                                    

لدی نفس bidad Kermanshahi
على أی حال...
أنا شهریار
لکن
لقد سرقت خصائص لی!
بدلا من ذلک ، الجدران من حولی لا یملکون المال مجموعة
لدی نفس bidad Kermanshahi
ارتفاع الآمال ، ولکن... ولکن.....
الشعر دائما یقول
الشعر وأنا أیضا أحلى من السکر
کل من لا یؤمن
العدو هو صاحب الحمار!
ربما هو الثور!
أحیانا أسحب من ناحیة الآلات الموسیقیة
الحصول على
لحن اللعب مع العندلیب لطیف
لدی نفس bidad Kermanshahi
فخور
لکن الأنانیة بلدی فارغة الآفات
کنت اذهب الیوم وغدا
لدی نفس bidad Kermanshahi

ترکی استانبولی:

Ben Kermanshahi aynı bidad var
Her neyse ...
Ben Şehriyar önce
Ama
Özellikleri beni çaldın!
Bunun yerine, etrafımdaki duvarları para belirledik
Ben Kermanshahi aynı bidad var
Yüksek, ama umutlar ... ama .....
Şiir her zaman ki
Şiir Çok daha tatlı şeker
Kim inanmıyor
Düşmanıyla eşek olduğunu!
Belki boğa olduğunu!
Bazen ben müzik aletleri el çekme
Almak
şirin bülbül ile Melody oynama
Ben Kermanshahi aynı bidad var
Gururlu
Ama bencillik zararlı boş
Bugün ve yarın gitmek istiyorum
Ben Kermanshahi aynı bidad var

ژاپنی:  

私はKermanshahi同じbidadを持って
とにかく...
私はShahriar午前
しかし
プロパティは、私が盗まれた!
代わりに、私の周りの壁がないお金を設定している
私はKermanshahi同じbidadを持って
高が、期待している...しかし.....
詩はいつも言っ
詩私も甘いも砂糖
誰が信じていない
彼の敵はロバです!
多分それは牛が!
時折私が楽器を手を引く
取得
かわいいナイチンゲールとメロディーの演奏
私はKermanshahi同じbidadを持って
誇りに思う
しかし、私のわがままは、害虫空
私は今日と明日でいいと思う
私はKermanshahi同じbidadを持って 
اسپانیایی:

Tengo el mismo bidad Kermanshahi
En fin ...
Estoy Shahriar
Pero
Propiedades me han robado!
En cambio, las paredes que me rodean no tienen dinero que se
Tengo el mismo bidad Kermanshahi
Las altas esperanzas, pero ... pero .....
La poesía siempre digo
La poesía también yo más dulce que el azúcar
El que no cree
Su enemigo es el burro!
Tal vez es toro!
De vez en cuando saco la mano instrumentos musicales
Obtener
Melodía jugando con lindo ruiseñor
Tengo el mismo bidad Kermanshahi
Orgulloso
Pero mi egoísmo vacíos de plagas
Iría hoy y mañana
Tengo el mismo bidad Kermanshahi 
                                           
 
  و آلمانی:

Ich habe das gleiche bidad Kermanshahi
Anyway ...
Ich bin Shahriar
Aber
Eigenschaften haben mir gestohlen!
Stattdessen haben die Wände um mich herum kein Geld eingestellt
Ich habe das gleiche bidad Kermanshahi
Große Hoffnungen, aber ... aber .....
Poetry immer sagen
Poetry ich auch süßer als Zucker
Wer es nicht glaubt
Sein Feind ist der Esel!
Vielleicht ist es Stier!
Manchmal ziehe ich die Hand Musikinstrumente
Erhalten
Melodiespiel mit niedlichen Nachtigall
Ich habe das gleiche bidad Kermanshahi
Stolz
Aber meine Selbstsucht leer Schädlingsbekämpfung
Ich gehe heute und morgen
Ich habe das gleiche bidad Kermanshahi
  

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩

سلام ای دوستان جان!

امشب داشتم با خودم فکر می کردم که مثلا اگه برگردیم به چند صد سال قبل و به زبان اون موقع بخوایم ترانه های امروزی از خودمون درکنیم! ترانه ها به چه شکلی در می اومدن. حالا به برگردان چند ترانه به زبان قرن هفتمی! توجه بفرمائید:

ای کبوتر کاکل بر سر    وای بر من! وای بر من!      این خبر را از من ببر    وای بر من! وای بر من!        بگو به یار من       که من او را دوست دارم     بگو برگردد         چشم به راهش هستم         خاطر او را می خواهم!

------------------------------------------------------------------------------

آخر بابا پیرت بسوزد عاشقی!         تو که من را رسوا نمودی       مشت من را باز نمودی             در میان این همه گم کرده راه ها          چرا من را پیدا کردی!

------------------------------------------------------------------------------

شب شب شعر است و شور است!             شب شب ماه است و نور است     با یارم قرار گذاشته ام         دیر کرده است           راه او دور است!

------------------------------------------------------------------------------

دختر مردم مرا افسرده نموده است!            امسال از سال های پیش مرا عاشق تر نموده است!              در خودم مانده ام او مرا دوست دارد یا دوست ندارد          در گوش او خوانده ام                   یا بگو آری یا بگو نه!!!

------------------------------------------------------------------------------

دو تا دستهایم مرکبی است           تمام شعرهای من خط خطی است            در نزد شما شاهزاده خانوم!           من فقیری پابرهنه هستم!

------------------------------------------------------------------------------

شب ها همه اش به میخانه می روم من!              به سراغ می و پیمانه می روم من             دلم گم شده است      پیدایش خواهم کرد            اگر عاشق تو باشد        وای بر او!         رسوایش خواهم کرد!

-----------------------------------------------------------------------------

ای بلای جان ای شیطان من!!!           ای دشمن جان من            من به فدای زیبائی های شما بگردم!           ای دل ویرانه من!

ببخشید اگه همین جوری پیش برم این جناب ملک الفیلتر! که امروز از بیخ گوشمون رد شد، فردا از وسط چشمامون رد میشه! بقیه رو خودتون دروَکنید!!!

 

 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩

هیچ پیش خودتون فکر کردید که چرا بعضی آدما خوب هستن و بعضی دیگه خوب نیستن؟! چرا همه صداقت ندارن؟! چرا همه با وفا نیستن، چرا همه نمی تونن که فقط با هم مهربون باشن، چرا همه همدیگه رو به یه اندازه دوست ندارن؟! چرا بعضی عاشق میشن و بعضی دیگه معشوق؟ نمی شد همه مردم فقط عاشق بودن و در عین حال همه معشوق؟! چرا باید داش فرهاد! برای رسیدن به شیرین جون! شروع کنه به کندن کوه؟ (تازه بعد از اون همه جون کندن فرهاد بیچاره یه دوست شاعری پیدا میشه و میگه "بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد") چرا شیرین هم از اون طرف کوه شروع به کندن نکرد که اون هم به فرهاد برسه؟! اصلا چرا هر دو تای اونا از یه طرف کوه شروع به کندن نکردن که بتونن توی دل کوه برای خودشون یه خونه قشنگ درست کنن و سالهای سال به خوبی و خوشی توش زندگی کنن؟!!! این وسط عمو خسرو! هم به جای این که با زرق و برق پولهاش شیرین رو گول بزنه و رقیب فرهاد بیچاره بشه ، با دادن چهار میلیون تومان وام ازدواج! بهش ، دست این دوتا جوون رو توی دست هم میذاشت و می رفت دنبال حرمسرای خودش!!!... چرا باید لیلی خانوم کاسه آقا مجنون رو بشکنه که مجنون نتونه توش آش نذری بخوره؟!!! ( بیچاره مجنون به خاطراینکه جلوی رفقاش ! ضایع نشه همون موقع سریع گفت:"اگر با من نبودش هیچ میلی - چرا ظرف مرا بشکست لیلی"،زهی خیال باطل!) حالا به فرض که لیلی خانوم فکر کنه با دادن یه کاسه آش به مجنون بهش چراغ سبز نشون داده و ممکنه مجنون خیلی خوش به حالش بشه! ، خوب اگه میشه با یه کاسه آش دل یه بنده خدایی رو شاد کرد ، چرا این کار رو نکنیم؟! حالا این وسط ممکنه یه بنده خدایی پیدا بشه و بگه شاید آقا مجنون کچل بوده! خوب چه ربطی داره ، مگه کچلا دل ندارن؟! تازه به قول یکی از دوستان، این روزا کچلی مد شده و همه میگن کچلا خوش تیپ ترن!!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩

سلام بر دوستان گرامی

عرض شود خدمتتون که در قسمت کامنت های پست قبلی این خواهر جون ما مطلبی درج فرمودند که لازم دیدم توضیحاتی خدمتتون ارائه بدم:

بنده این مطلب رو که مویی بر بالای سرم وجود نداشته و به قولی کچل تشریف دارم! قویاً تکذیب می نمایم و اعلام می کنم که خواهر جون بنده تحت القائات بوق های استکبار جهانی و ایادی داخلی آنها! دست به چنین عملی زده و البته این آیزنه ما هم در ایجاد این فتنه! نقش بسزایی داشته است. اصولا این خواهر جون از بچگی به این زلف کمند ما!! حسادت می ورزید و یادمه وقتی تازه به دنیا اومده بود ، برای اولین بار که اونو بغل کردم چنگی بر موهای اینجانب انداخت و از همون موقع مقداری از موهای سرم کنده شد و دیگر چیزی به جای آن سبز نشد!!! البته طبق آخرین اطلاعاتی که به دستم رسیده ، خواهر جون ما با دادن وعده شهر بازی و چیپس و پفک! به قند عسل که الان در ولایت اقامت داره ، اون رو در این انقلاب نسبتا نرم! با خودش همراه کرده است. در پایان برای این که کذب بودن ادعاهای خواهر جون روشن بشه ، برای اولین بار عکسی رو از خودم منتشر می کنم تا دنیا بداند که بیداد کرمانشاهی کچل نبوده، نیست و نخواهد بود!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩

سلام بر دوستان

این قطعه رو در تاریخ 25/2/1375 در پاسخ به درخواست یکی از دوستان دوران دانشگاه گفتم. فقط یادمه اسمش حمید بود و بچه آورزمان (از توابع ملایر)، باز هم قاطعانه ! میگم یاد اون روزا به خیر:

 ای برادر ای تکاور ای سماور! ای رفیق

من تو را مخلص شوم روزی سراسر ای رفیق

گر تو بر سیمین تنی داری نظر من را چه کار

کار خود انجام ده تا فصل آخر ای رفیق

آنکه از عشقش مرا آتش به جان افتاد چند

با رقیبانم بشد دمساز و یاور ای رفیق

در میان دلبران مهری دگر باقی نماند

گوئیا بودند از اقوام بربر ای رفیق

عاشقان مستند و ما منگیم! از مینای عشق

حجله ایشان ظریف و بخت ما نر! ای رفیق

جور دانشگاه و درس و دلبر زیبا صنم

کرده دوران شبابم خورد و پرپر ای رفیق

من دگر حرفی ندارم بهر تو ای گل پسر

ور نه شعرم می شود آواز عرعر! ای رفیق

 
نویسنده: سیدشهریار میبدی - چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩

سلام بر شما

دیشب داشتم داخل یه کارتن که کتابهام توش بود رو بررسی می کردم که به یه نامه برخورد کردم. این نامه رو ماه های اول ازدواجم ، خواهرم از ولایت! برام فرستاده بود. از متن نامه که بگذریم نکته جالبش آخر نامه بود که خواهرم نوشته بود:

.....جان ، این عکس دست مامان است! گفتم شاید دلت برای دست مامان که بزند تو مخت! تنگ شده باشد.

چند روز بعد جواب نامه اش را دادم.به این شرح:

سلام (بعد از احوالپرسی)

ما هم خوبیم و ملالی نیست به جز دوری از شما و آقا جلال و یه دونه بلال و یه خونه با دو تا اتاق خواب و آشپزخونه و هال!!

اینجانبان.....جرج بوش! و .....خالی بند! بحمدا... زندگی خوبی را شروع نمودیم(که متاسفانه بد تموم شد!) و خیلی خیلی خوش خوشانمان می شود. به قول شاعر که خودم باشم! که میگه:

چند روزی خوش خوشانم ای فلک دستت طلا

ای خدا هرگز مکن ما را گرفتار بلا

اهل کرمانشاه بودم لیک از تقدیر نیک

ساکن کوی وفا گشتم دلم شد مبتلا

عکس دست مامان به مخم رسید و از آن روز به بعد مخم حسابی جابجا شده! فقط خواهش می کنم این دفعه عکس پای مامان را نفرست چون دیگر طاقت اردنگی ایشان را ندارم!!!.........

بگذریم......چند روزی میخوام برم ولایت. اگه ایمکانات! بود، آپ می کنم اما اگه نشد و اگه زنده موندیم خدا حافظ تا یکشنبه هفته بعد.

 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩

حکایت اول: شیخ شیپور که از ظرفای تهران بود و به شوخی مشهور و معروف، چون فوت می کند کسی وی را در خواب می بیند. سئوال می کند که آن طرف چه خبر است؟ شیخ می گوید: این قدر بگویم که هر چه شوخی کردیم جدی نوشتند!

حکایت دوم: بیداد کرمانشاهی که از ضعفای..... بود! و به زعم خودش به شوخی و طنزبلاگی! مشهور و معروف، چون کپه مرگش را می گذارد! و همه از شرش راحت می شوند، آدم بدشانسی وی را در خواب می بیند. سئوال می کند بیداد آن طرف چه خبر است؟ بیداد می گوید: این قدر بگویم که هر چه جدی هم نوشتیم شوخی گرفتند!!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

با توام          با تو ای کپک!               با تو ای نغمه سروده شده در قبرستان تاریک ذهن!               ای کرگدن!             ای خرس تنیده شده بر درخت خرزهره!            ای جوجه اردک زشت!            دلم می خواهد هرآیینه صدای خرد شدن جمجمه بد نقش!! تو را               در زیر چرخ های گنده آن تراکتور پیر مزرعه           گوش کنم              و چه خوش نوایی است آن زمان که می گویی آخ! و دیگر هیچ!!                 سالهاست که می خواهم از عمق وجودم فریاد بزنم : آشغال!!!                 لجنزار وجود تو را هیچ فرچه ای! پاک نمی کند و هیچ صابونی و حتی هیچ تایدی!    نمی تواند صورت کثیف تو را تمیز نماید         چه رسد به شامپوی هد اند شولدر!            صدای تو از صدای مورچه سیاهی که جان دارد و جان شیرینش خوش است!          وحشتناکتر و رعب انگیز تر است!               ای شلغم له شده در قل قل دیزی مادربزرگ!              ای هویج رنده شده در سالاد فصل!       ای سیب کرم خورده درخت کهنسال ناکجا آباد!            ای ترب سیاه بوگندو!!!              دلم از سیاهی شیطانک های جمع شده در زیر ناخن های تو!! گرفته است                و از سپیدی تخم چشمان تو مورمورم می شود!          نه......... نه.......... نه           دیگر نمی خواهم حتی یک بار دیگر کانادا درای یا حتی سون آپ بنوشم!              من دیگر حتی دم به دم آب معدنی دماوند نخواهم خورد!                    زین پس من هستم و پپسی کولا!     و کوکا کولا را عشق   است!                           و من موهایم را سیاه می کنم!                  لباس سیاه می پوشم!                     وبلاگم را یکپارچه سیاه پوش می کنم!!!                 و شعرهایی می گویم سیاه تر از مشکی پرکلاغی!!!                    

سیاه سیاه سیاه               

مشکی مشکی مشکی                      

ذغال ذغال ذغال!!!............................

 (دوستان عزیز سیاه نویس! به بزرگی خودشان ما را ببخشند!)

نویسنده: سیدشهریار میبدی - پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

- ایول باراک جون، ایول ! شما هم بعله؟! بابا شما یانکی پرزیدنت ها! کی می خواهید بفهمید که شعار تغییر دادن یعنی لو رفتن اسرار جنگولک بازی! هنوز اوضاع و احوال بیلی جون! که از ذهنتون پاک نشده که؟! اگه از یادتون رفته از هیلاری بپرس تا سفره دلش رو برات وا کنه و بگه چند تا ماهی تابه توسر بیلی جون شکست!

آقا جون از این برادر چاوز ما یه کم چیز یاد بگیر. توی روز روشن ، شنگول و منگول! دست به گردن مادموازل ها!!! ازش عکس می گیرن اما آب از آب تکون نمی خوره. من به شما توصیه می کنم شما هم دست میشل و بچه ها! رو بگیر بیا ایران ببریمت زیارت هم یه استخونی سبک کرده باشی! هم مطلب دستت بیاد که دیگه دسته گل به آب ندی.

- شایعه شده که توی بعضی از کنسروها به جای گوشت ماهی گوشت دلفین میریزن! یعنی دلفین اینقدر بدبخت شده که به جای این گنده ماهی های بی خاصیت گوشت اون رو کنسروش کنن ، با ثمن بخس! بدنش به مردم بی نوا؟! البته بین خودمون بمونه چند وقت پیش یه کنسرو ماهی خوردم (محتویاتش رو!) بعدش یه جورایی حالاتم دلفینی شد! یعنی دیدید دلفین چقدر قشنگ شیرجه می زنه، من هم بعد از خوردن کنسرو، به زیبایی هر چه تمام تر هر چند دقیقه یک بار شیرجه می زدم درون موال!!!

 - من عبدالصمد مرفاوی! نه ژنرالم ، نه سلطانم و نه امپراطور! ، گنده تر از شما هم نمی تونه این وصله ها رو به من بچسبونه! اصلا تماشاچی خیلی بیخود می کنه حرف بزنه . من به خاطر خوشحالی تماشاچی ها! هر ..... دلم بخواد می کنم. من به خاطر خوشحالی تماشاچی ها هم توی دهن فرهاد مجیدی میزنم! هم تو دهن خبرنگارها! هم تو دهن تماشاچی ها!!!

 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

اخبار: امروز ماه و زهره در آسمان یکدیگر را ملاقات می کنند.

- سلام ماهی جون ! چطوری؟ خوبی؟

- سلام خواهر! توچطوری زهره جون؟

- من خوبم. اوا خدا مرگم بده! ماهی جون تو چرا اینقدر لاغر شدی؟!

- چی بگم خواهر، اگه تو رو هم مجبور می کردن هر سی روز یک بار دور زمین بدوی! الان شده بودی عینهو قمر مصنوعی!

- البته بد نیست ها، ماشالا هزار ماشالا یه پا مانکن شدی!

- ممنون خواهر، راستی از خورشید خانوم چه خبر؟

- خورشید؟! اصلا حرفشم نزن که دلم خونه از دست این آتیش پاره!!! یا خودش منو می سوزونه یا این مرتیکه عطارد! رو تیر می کنه به جونم!

- بابا عطارد که عددی نیست! اگه این بار اذیتت کرد به من بگو تا به آقا کیوان! بگم دمار از روزگارش در بیاره!

- خیلی ممنون ، راستی چیکار می کنی با اون همسایه ات؟ اسمش چی بود؟

- زمین رو می گی؟

- آره آره همون زمین؟

- والا چی عرض کنم. اولا که ما هنوز هم نفهمیدیم این یارو زنه یا مرده!!! اما چند تا مستاجر داره که یه عده زنن یه عده مرد. زناش که بنده خداها خیلی بی آزارن و فقط دور هم جمع میشن و حرف می زنن و غیبت می کنن!!! اما امان از دست مرداش که مخصوصا وقتایی که من تپل مپل می شم ها ، با چشمای .....شون! توی آسمون خیره میشن و زل می زنن به من! این آقا کیوان! ما هم چند دفعه شدیدا شاکی شده و خواسته چند تا ئی تی!!! بفرسته زمین که دخل همشون رو بیارن! خوب دیگه زهره جون کاری نداری؟ من باید برم برای شام چلوخورشت شهاب سنگ!! درست کنم.

نویسنده: سیدشهریار میبدی - شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

سلام بر شما

در خبرها آمده بود : رئیس جمهور محترم ونزوئلا یعنی همون برادر چاوز! خودمون در راستای صرفه جویی در مصرف انرژی به مردم کشورش توصیه کرده که از آواز خواندن در حمام خود داری کنند! جل الخالق !!! حقیقتش تا قبل از این خبر مایِ دنیا ندیده! فکر می کردیم این آواز خواندن درون حمام فقط مخصوص ما ایرانیای هنرمنده! و بس، اما با خوندن این خبر بر ما معلوم شد که این جمله معروف که میگه هنر نزد ایرانیان است و بس، همچین خیلی هم مبنای علمی نداره و در اونور دنیا هم هنرمندانی در عرصه هنر حمام خوانی! مشغول فعالیت هستن. و اما مطلب دیگه این که خواهشاً مسئولین وطنی خودمون این قصه رو بی خیال بشن چون که هر چند برادران ونزوئلایی! از این به بعد از خواندن در حمام محروم می شن و لی خوب حداقل یه جاهای دیگه ای! مشرف شده و با خواندن آواز و اجرای حرکات موزون دلی از عزا درمیارن، اما ماییم نوای حمام! که اگه اون رو هم از ما بگیرن مجبور میشیم رو بیاریم به هنر موال خوانی! که البته با اجرای سازهای کوبه ای!! و ساز بادسیفون!!!ممکنه مشکل ممیزی پیدا کنه و مجوز اجرا نگیره!.

نویسنده: سیدشهریار میبدی - چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

- ببینم تو یه زمانی شعر می گفتی ، هرچند نمی شد اسمشو شعر بذاری ! اما از هیچی بهتر بود. حالا دیگه چرا شعر نمیگی؟!

- یه زمانی می گفتم ولی حالا دیگه نمی تونم ، دیگه از سرم پریده.

- از سرت پریده؟! مگه شعر گفتن هم پریدنی بود و ما خبر نداشتیم ؟! ببینم بال درآورد و پرید؟!

- خودتو لوس نکن ، اصلا حوصله چرندیات جنابعالی رو ندارم. اگه می خوای جفنگ بگی بذار یه وقت دیگه.

- نه بابا جدی می گم. یعنی چی از سرم پرید؟!

- خوب پریده دیگه ، اصلا چطوری باید شعر بگم؟ همه می دونن شعر یه کلام موزون و باقواره است. آخه من که کلّ زندگیم ناموزون و بدقواره شده ! چطور می تونم شعر بگم.

- اما یه چیزی رو فراموش کردی، شعر یه کلام خیال انگیز هم هست ، خیال و خیالبافی هم که یه چیزیه که این روزها توی زندگی جنابعالی فراوان یافت می شه! مگه نه؟!

الا بیداد شعری تازه تر گوی

خیال انگیزو موزون باقواره

والا مغز تو خشکیده گردد

شَوی مُنگول ترین مرد هزاره!

 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

لطفا با ریتم شیش و هشت! بخونید:

کی گفته بود زن بگیری الاغ جون!

خرجی تو از من بگیری الاغ جون!

وقتی که مدرک نداری ، خونه و ماشین نداری ، پول نداری، آه نداری با ناله سودا بکنی، یه کار خوب و مطمئن ، خیر سرت عرضه نداری که بری یکدفه پیدا بکنی!

کی گفته بود زن بگیری الاغ جون!

خرجی تو از من بگیری الاغ جون!

آخه آبت نبود نونت نبود، لقمه بی دردسر سفره نن جونت نبود، پول یه روز در میون راحت آق جونت نبود، دمبولی دیمبو چُسَک! دوستای جون جونت نبود؟!

کی گفته بود زن بگیری الاغ جون!

خرجی تو از من بگیری الاغ جون!

قسط عقب مونده اون بانکه یه جا، قسط عقب مونده این بانکه یه جا، قرضی که از اصغر و عباس و علی،کمال و محمود و ولی، گرفتی و گفتی که زود پسش میدی!!!

کی گفته بود زن بگیری الاغ جون!

خرجی تو از من بگیری الاغ جون!

حالا تو موندی و خودت، راه فراری نداری، رفیق غاری نداری، چاره کاری نداری، مونس و یاری نداری، عید و بهاری نداری....

کی گفته بود زن بگیری الاغ جون!

خرجی تو از من بگیری الاغ جون!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

خبر اول: تمامی ادارات دولتی ، دانشگاه ها و مدارس شهر تهران در روزهای شنبه و یکشنبه هفته آینده تعطیل می باشند.

خبر دوم: تکذیب می شود. ادارات دولتی باز می باشند و فقط دانشگاه ها و مدارس تعطیل می باشند.

خبر سوم: ادارات و دانشگاه ها باز می باشند و فقط مدارس تعطیل هستند.

خبر چهارم: ادارات دولتی ، دانشگاه ها و مدارس در روزهای مذکور باز می باشند.

خبر پنجم: روزهای جمعه و دوشنبه هم (که تعطیل رسمی هستند) ادارات باز می باشند.

خبر ششم: در روزهای مذکور ادارات از ساعت٣٠/٧ صبح تا 10 شب! باز می باشند.

خبر هفتم: کارمندان محترم دولت لطفا از روز پنج شنبه این هفته با وسایلی مانند تشک، متکا و لحاف! و وسایل شخصی مانند مسواک ، شانه و غیره به ادارات مراجعه نمایند چرا که ادارات در هفته آینده 24 ساعته باز می باشند.

خبر هشتم: کارمندان تقریبا محترم! دولت لطفا همسرانشان را سه طلاقه کرده و به طور دائم به ادارات محل خدمت خود نقل مکان نمایند.

خبر نهم: .......................... بابا یه خبری بود و تموم شد رفت! تو چرا اینقدر سمجی بچه! مثل این که تنت می خاره ها!!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

1- تو خبرا اومده بود که توی آلمان یه ماشین ساختن که فرمانش به جای دست با حرکت چشمای رانندش حرکت می کنه. جل الخالق! تصور کنید یه جوون ندید بدید ایرانی (یکی مثل خودم!) توی فصل تابستون ! بره آلمان ، سوار یکی از این ماشینا بشه و توی خیابونای مثلا شهر برلین شروع کنه به گشت و گذار. فکرشو بکن!!! یه فاجعه زیست محیطی! اتفاق میافته. مگه نه؟!

 2- یه آقایی توی فلوریدای آمریکا یه شهر برای گربه های ولگرد ساخته و اسمشو گذاشته بهشت گربه ها!. فقط سه نمونه از عکس های این شهر رو براتون لینک می کنم. با دیدن این عکس ها آدم پیش خودش فکر می کنه که کاشکی یا من گربه بودم! یا سازنده این شهر رو میآوردن ایران می کردن مسئول پروژه مسکن مهر!

3- بزرگترین کارخونه خودرو سازی خاورمیانه (اخبار میگه، درست و غلطش به من مربوط نیست!) امروز در کاشان افتتاح شد. پیشنهاد میشه مسئولین گرامی کنار این کارخونه مکان های زیر رو هم افتتاح کنن:

- بزرگترین بانک خاورمیانه که امثال این حقیر هم بتونه با گرفتن وام، یکی از تولیدات همین کارخونه رو بخره.

- بزرگترین پالایشگاه خاورمیانه برای تامین بنزین مورد نیاز تولیدات این کارخونه.

- بزرگترین تعمیرگاه خاورمیانه برای خدمات پس از فروش!

- بزرگترین مرکز تخصصی اعصاب و روان خاور میانه برای خریداران محصولات این کارخونه!

- بزرگترین جنگل! خاورمیانه برای پاک سازی هوای آلوده شده توسط محصولات این کارخونه.

- بزرگترین پزشکی قانونی خاورمیانه (خدای ناکرده، زبونم لال!) برای شناسایی اجساد ناشی از تصادفات خودروهای تولیدی.

4- مطلب آخر رو توی لینک زیر بخونید.خیلی جالبه.

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=97663

نویسنده: سیدشهریار میبدی - چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

سلام بر شما

عرض کنم خدمتتون امشب داشتم دفتر خاطرات رو ورق می زدم که ناگهان به یه صفحه نوشته شده با رنگ سبز رسیدم.حتما الآن پیش خودتون فکر می کنید که آره؟تو هم بعله؟! تو هم اینکاره بودی؟! . خدا وکیلی همین جا ترمز رو بکشید و ما رو متهم! به همکاری با انواع انقلاب های رنگارنگ نکنید. اصلا ما رو چه به این غلط ها!!. البته در ارادت ما نسبت به بعضی ها! شکی نیست ولی این مطلب یه خاطره به صورت دیالوگه که در تاریخ ٢/٨/٧٧ نوشته شده.همین و بس و لاغیر:

 

- وایسا بابا کجا میری؟

- اصلا حرفش رو هم نزن من با تو هیچ کاری ندارم.

- بابا جون خودت مارو اذیت نکن،قول میدم دیگه تکرار نشه، آخه این سبز بی رمق! دست مارو داغون کرد، باید اینقدر فشارش بدی که کاغذ رو پاره کنه تا بنویسه!

- فشار بده، اینقدر فشار بده تا جون از کف دستات بیاد بیرون تا قدر منو بدونی!

- عزیزم من قدر تو رو می دونم خوب هم می دونم چون که از امروز قیمتت ده تومن گرون شده! الهی هر چی مداده به قربونت بره ، الهی دردت به جون هر چی کاغذه!!!

- بی خود قربون صدقه الکی نرو. چه بدتر، دیگه از این به بعد حیفیت میاد با من زیاد بنویسی. تو اینقدر بی شرم شدی که توی خیابون هم شماره ماشین های متخلف رو با سبز می نویسی! حالاهم با همون سبز عزیزت! بنویس تا بفهمی یه من ماست چه رنگیه!!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

سلام بر شما

این هم یه صفحه دیگه از دفتر خاطراتم نوشته شده در تاریخ 29/8/1376 . خودمونیم اون وقت ها بوی قورمه سبزی از چند متری کله ام استشمام می شد! فقط یه نکته بگم که مسئولین عزیز فعلی خدای نکرده این مطالب رو به خودشون نگیرن! این مال مسئولان اون موقع است!!!:

چی بگم ؟چی بنویسم ؟ از کجاش بگم ؟! به جان شما نه به جان خودم که می خوام سر به تنم نباشه ها! از بس که به من خوش می گذره و خوشگذرانی کردم دیگه می ترسم خدای ناکرده یه وقت از شدت خوشحالی یه سکته مغزی ، یه آنفارکتوسی چیزی بکنم و از دست برم. آخه یکی نیست به این مسئولان عزیز گوشزد بکنه که بابا! این همه خوشگذرانی برای یه جوون خوب نیست ها! والله به خدا شما با این همه امکانات و سرگرمی و تفریحاتی که برای جوونا درست کردید اگه به فکر خودتون نیستید حداقل به فکر قلب این بدبختها باشید که یه وقت خدای ناکرده از شدت حظّ ! دچار سکته نشه !! اونوقت این همه فرصت شغلی که شما برای اونا درست کردید روی دستتون باد می کنه ! و نتیجه اش هم خوب معلومه دیگه . به هر حال از ما گفتن ، چون من خودم به عنوان یه جوون از شدت شعف و شادمانی تازگیها قلبم ریپ می زنه !. بابا ! شما رو به خدا بذارین ما هم یه کمی طعم بیکاری ، بدبختی ، بی پولی و عدم امکانات رو بچشیم !!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

سلام بر شما

این روزا بعضی ها پاشونو از گلیمشون بد جوری درازتر کردن. از جمله یکی از شیخکان! یکی از همسایه های محترم. کاری به دولت ندارم که بنا به مصلحت مجبوره یه وقتایی سکوت کنه. حالا درسته یا غلط نمی دونم. این یه جواب از طرف ملت ایرانه از زبان این حقیر:

آن بشنیدید شیخ گفت شبی مهملی

کز عجبش ریسه رفت هرچه نی نی دُخملی!

گفت که تمبان ما ملک پدرجدّ اوست

خاک ابوموسیان داخل سرحد اوست

در عجبم صد عجب زین سخنان گزاف

کو نشود یافت هم در قلل کوه قاف

عبرت اینان نشد خواری صدامیان؟!

باز طلب می کنند ملکت تاج کیان

گنده تر از سنشان لاف سخن می زنند

نقش طمع بر دل مام وطن می زنند

گربه ملوسی نبود در نظر خاکیان

بلکه ازل تر ز آن در طبق ماکیان!

گربه چه با نرّه شیر زور نمایی کند

مورچه چون پنجه در پنجه ساعی کند (همان هادی ساعی خودمان!)

صحبتکی گویمت ایّتها الشّیخَخَک

شیر جهان دیده را می نتوانی کلک

من هُوَ او یأکُلون خربزةٌ با عسل

لرزَزَةٌ هیکَلُه رقص کند با جمل

 

نویسنده: سیدشهریار میبدی - جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

سلام برشما

در خبرها آمده بود که خروسی در ایتالیا پس از دیدن یک روباه از ترس تبدیل به مرغ شده و از فردای اون روز شروع کرده به تخم کردن! این هم روایت حقیر از این ماجرا:

خروسی روبهی در بیشه ای دید

دلش خالی شدو تب کرد و ترسید

قوقولی گفتنش قدقدقدا شد

جهان در حیرت از کار خدا شد

به هر روزی ز وی تخمی برآمد

بشد بر وادی مرغان سرآمد

حدیثش جاری هر محفلی شد

فرح افزای هر صاحبدلی شد

ظریفی چون که این اخبار بشنید

بگفتا نکته ای نغز و بخندید

گرش روزی کند تخمی ز وحشت

به زایش کردنش افتاده زحمت

مرا هر روز از جور گرانی

بزایم ده قلو آنسان که دانی!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩

سلام بر شما

با کسب اجازه از محضر سید بزرگوار ، جناب آقای خاتمی عزیز؛ بنده قصد دارم از امشب تئوری جدیدی را وارد عرصه سیاست بین المللی بنمایم.این تئوری که حاصل دقایق متعدد کار کارشناسی !! حقیر در زمینه همه چیز می باشد تئوری گفتگوی توهم ها !!! نام دارد که بر اساس اصول زیر استوار می باشد:

1- تهدید: براساس این اصل طرفین گفتگو یکدیگر را با هر چه دم دستشان برسد! تهدید می کنند. از هسته آلبالو گرفته تا بمب هسته ای! از توپ و تانک گرفته تا مسلسل (که البته این مورد آخر این روزها دیگر اثر ندارد!). از چاقوی دسته زنجانی گرفته تا موشک بالاستیک یا حتی بدون لاستیک! خلاصه به کار گیری همه نوع سلاح سرد،گرم، داغ، آتیشی ، ذغالی ! و غیره ، مجاز می باشد.

2- تخریب: بر اساس این اصل طرفین گفتگو مجاز می باشند یکدیگر را به انواع و اقسام گناهان کبیره و صغیره ، حمایت از تلولیست! تلاش برای انجام انقلاب های سیاه و سفید و رنگی (در رنگ ها و طرح های مختلف!) ، تلاش برای ساختن سلاح های بکش بکش!! ،استعمال مواد مخدر، فرو بردن انگشت در دماغ!!! عدم رعایت حق تقدم و فاصله طولی و عدم استفاده از کمربند ایمنی!!! و خلاصه هر آنچه که نگفتم و تو دانی!! متهم بنمایند.

3- تکذیب: بر اساس این اصل طرفین گفتگو می توانند و باید! تمام حرف های خودشان و یا حتی اجدادشان و همچنین آیندگانشان را به شدت تکذیب کرده و به هیچ عنوان زیر بار مسئولیت هیچ حرفی نروند.

4- تجریر:(به فتح تا و به معنی جرزنی فراوان!! می باشد). بر اساس این اصل طرفین تا می توانند باید حرف مفت زده و دهان قاعده بازی را آنچنان سرویس نمایند که نام آن از صفحه روزگار محو شده و طرف مقابلشان به شدت ناک اوت شود.

5- تطمیع: در مواقعی لازم است هر یک از طرفین گفتگو طرف دیگر را به نازلترین قیمت و به صورت اقساط بلند مدت (با نرخ کارمزد نیم درصدی!) خریداری نموده و بعد از خرید اقساط آن را هم با گردن کلفتی هر چه تمام تر!! نپردازد.

6- تمدید: بر اساس این اصل طرفین گفتگو باید تا می توانند گفتگوها را کش داده و طرف مقابل را خسته و فرسوده نمایند تا اینکه از میدان به در شده و یا این که در وسط میدان غش نماید.

7- تردید: بر این اساس هر یک از طرفین می توانند با حد اکثر توان در دل طرفداران مقابل شک و شبهه ایجاد نموده و آن ها را از ادامه گفتگو مایوس نمایند.

8- تفهیم: این اصل زمانی اجرایی می شود که اصول دیگر نتیجه نداده و گفتگوها به بن بست برسد. در این زمان طرفین می توانند از کوره در رفته و با انجام حملات متعدد و پیشگیرانه!! از شرمندگی یکدیگر درآمده و به طرف مقابل بفهمانند که یک من ماست چقدر کره دارد!!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩

سلام بر شما

شغل هایی وجود داره که اگه صاحبای اون شغل ها با شما دوست باشن ، هر وقت که توی خیابون یا هر جای دیگه ای به غیر از محل کارشون به اون ها برخورد می کنید چشم اونا متوجه یه قسمت از شما می شه! مثلا اگه دوست شما خیاط باشه چشمش رو از روی لباس شما بر نمی داره . اگه کفش فروش یا کفاش باشه کفش شما رو نگاه می کنه . اگه آرایشکر باشه در لحظه برخورد موی سر شما رو نگاه می کنه و اگه دندون پزشک باشه دندون های شما رو ورانداز می کنه. همه این ها که گفتم به کنار اما یه چیز مشترک در همه اونها وجود داره که ممکنه در نگاه اول شما اون رو حس نکنید اما یه کم که فکر کنید متوجه می شید که چشم تمام اون ها به طور مشترک متوجه جیب شماست !!!

نویسنده: سیدشهریار میبدی - جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩

سلام بر شما

امشب یه سری زدم به آمار وبلاگم ببینم چه خبره. رفتم به پراکندگی جغرافیایی بازدیدها به مورد جالبی برخورد کردم. دیدم به غیر از ایران یه نفر از آمریکا،یه نفر از روسیه و یه نفر از آلمان از وبلاگم دیدن کردن. غلط نکنم در شب های آینده دوستان انگلیسی ، فرانسوی و چینی هم به این آمار اضافه خواهند شد و این یعنی همان پنج به علاوه یک خودمان!!! من در همین جا و قبل از اینکه کار به جاهای باریک برسه از استکبار جهانی اعلام برائت نموده و اعلام میکنم انرژی هسته ای حق مسلم این حقیر می باشد و بر سر آن با هیچ کس معامله نمی کنم.اینو گفتم که بعدا نگن نگفت!!  آقای اوباما،آقای براون،خانم مرکل،آقای مدودوف،جناب سارقوزی!! و آقای چینگ چانگ چونگ!(اسم این یکی یادم نیست!)خواهشاً دست از سر اینجانب بردارید. به آقای بان کی مون هم بگید وساطت نکنه که مثل جناب البرره ای!!! چنان ضایه اش می کنم که آژانس انرژی اتمی رو ول کنه بره دنبال پرورش سوسمار!!!   

 

 

سیدشهریار میبدی
گاهی وقت ها دلم برای خودم تنگ می شود.من نشانی های خود را می دهم- یک نفر شاید مرا پیدا کند!!!
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


خطاطي نستعليق آنلاين
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت