بیداد کرمانشاهی
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: سیدشهریار میبدی - چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩

 

سلام بر دوستان گرانقدر

.........عصر روز پنج شنبه هفته گذشته تصمیم گرفتم قندعسل رو چند روزی ببرم کرمانشاه که پیش اقوام یه کم سرگرم بشه. آخه از رفت و آمدهای مکرر خیلی خسته شده بود. ................. قرار بود بعد از ظهر روز جمعه برگردم که بتونم روز شنبه اول وقت برم به محل کارم. بد جوری کلافه بودم. دلم به آمدن نبود. هر کاری کردم نتونستم بعد از ظهر جمعه حرکت کنم. تصمیم گرفتم که روز شنبه ساعت 3 صبح حرکت کنم. حوالی ساعت 4 از کرمانشاه بیرون اومدم. همه چیز خوب بود. بعد از حدود سه ساعت خوابیدن حسابی خواب از سرم پریده بود و سر حال بودم. اولین نشانه یک اتفاق در جاده نهاوند جلوی چشمم ظاهر شد. هنوز هوا تاریک بود و به علت خلوت بودن جاده با نور بالا حرکت می کردم. یه دفعه چشمم خورد به شش هفت جفت چشم که از دور برق می زدن! همین طور که نزدیک می شدم اول فکر کردم روباه هستن. اما وقتی نزدیک تر شدم باورم نمی شد. اونا گرگ بودن!! اونم این وقت سال! با نزدیک شدن به اونا دستم رو روی بوق گذاشتم که وسط جاده نیان ولی اونا کاملا برعکس شروع کردن به حمله کردن طرف ماشین!!! صحنه عجیبی بود. یکیشون تا یک قدمی ماشین خودش رو رسوند و مثل این که می خواست روی ماشین بپره! به هر حال سرعت ماشین رو زیاد کردم و ازشون فاصله گرفتم.......... حدود 45 دقیقه بعد .......... ساعت نزدیکی های شش تقریبا 10 کیلومتری ملایر بودم. تمام فکرم این بود که تا قبل از طلوع آفتاب به ملایر برسم و نماز صبح رو اونجا بخونم و دوباره حرکت کنم . همه چیز عادی بود و سرعتم بعد از افتادن در یک سربالایی به 90 کیلومتر رسیده بود. من بدون مشکل در لاین خودم حرکت می کردم و یه تریلر هم از فاصله نزدیک در لاین مقابل من بود......... ناگهان بدون علت ماشین به سمت مقابل منحرف شد! اصلا نمی دونستم چی شد. انگار ماشین یه دفعه روی یخ افتاده بود و دائما به دو طرف جاده سُر می خورد. کامیون رو می دیدم که با سرعت بهش نزدیک می شدم و چند بار به طرفش رفتم و باز هم به سمت خودم بر می گشتم. در آخرین لحظات به طرز عجیب و دلهره آوری از کنار کامیون رد شدم. وقتی از کنار کامیون رد شدم دیگه ماشین کاملا با جاده زاویه 90 درجه پیدا کرده بود. چشمام اون لحظه سیاهی رفت . ماشین به سمت تپه کنار جاده رفت و به اون برخورد کرد. برای لحظاتی دیگه چیزی متوجه نشدم. وقتی چشم باز کردم دیدم که ماشین به سمت خودم چرخیده و آرنج چپ من کف جاده رو لمس می کنه!! در یه لحظه قدرت گرفتم و خودم رو به زحمت از کمربند ایمنی خلاص کردم و از درب طرف شاگرد که حالا بالای سرم بود! خودم رو به بیرون از ماشین رسوندم.......اورژانس.......110.........بیمارستان ملایر.............و.............من، دست امداد خدا رو دیدم. به وضوح ، به روشنی ، و..............نوازشگرانه!

پانوشت:

حتما دوستان حالا دیگه علت غیبت من رو متوجه شدن. از دوستانی که توی این مدت ابراز لطف کردن صمیمانه تشکر می کنم و از این که نتونستم جواب کامنت های شما رو بدم عذر خواهی می کنم. هنوز هم احوالم خیلی مساعد نیست و به زحمت این متن رو آماده کردم. از همه شما التماس دعا دارم.

 

سیدشهریار میبدی
گاهی وقت ها دلم برای خودم تنگ می شود.من نشانی های خود را می دهم- یک نفر شاید مرا پیدا کند!!!
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


خطاطي نستعليق آنلاين
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت