بیداد کرمانشاهی
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: سیدشهریار میبدی - شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩

سلام بر دوستان عزیز و ارجمند

بالاخره بعد از حدود 9 روز ایرانگردی! شب گذشته به کلبه تنهایی خودم برگشتم. راستش می خواستم گزارش مفصلی از این سفر رو براتون بنویسم ولی این دلتنگی گاه و بیگاه که یه دفعه مثل آوار روی سرم خراب میشه، تموم افکار من رو پریشان کرد! به هر حال با دستایی لرزان و با چشمایی که بعضی وقتا خوب نمی تونه صفحه مونیتور رو ببینه! سعی می کنم گزارش مختصری از سفر براتون بنویسم. مطلب اول که جالب میتونه باشه این بود که روز پنج شنبه دوهفته پیش که مسافرتم شروع شد حدود ساعت 7 بعد از ظهر از شهر کرج وارد جاده کندوان شدم. اولش یه ترافیک نسبتا سنگین حکایت از یه سفر طولانی می کرد ولی هر چی جلوتر رفتیم ترافیک پیچیده تر شد به حدی که کم کم درست مثل ترافیک شلوغ شهری شد. همین طور که پیش می رفتیم درست نزدیکی های تونل کندوان کاملا متوقف شدیم و حدود 2 ساعت همون جا موندگار شدیم. درسته که 2 ساعت معطلی توی جاده یه کم وحشتناک به نظر میاد ولی لحظات زیبایی هم توی این دوساعت بوجود اومد. یکی این که وقتی همه ماشین ها متوقف شدن و خاموش شدن توی تاریکی محض کوهستان یه آسمون پرستاره زیبا خودنمایی می کرد که آدم از دیدنش سیر نمی شد. یکی دیگه این که درست در نزدیکی ما دو تا ماشین بود که حدود شیش هفت تا جوون سرنشیناش بودن. یه کم که حوصله شون سر رفت پخش ماشینشون رو روشن کردن و وسط جاده مشغول شدن به حرکات موزون! از همه مدل و از همه اقوام ایرانی!!! البته رفتارشون طوری نبود که باعث آزار بقیه بشه. ما هم بدمون نمی اومد بریم وسط و یه دلی از عزا در بیاریم!!! به هر حال حدود ساعت چهار و نیم صبح تازه به مرزن آباد رسیدیم! حدود سه ساعت اونجا استراحت کردم و بعدش رفتم به طرف دریا. ساعت حدود 10 روز جمعه با قند و عسل که توی تمام زمان حرکت خواب بود!!! دو نفری دل زدیم به دریای طوفانی که بعضی موجهاش کاملا من رو پرتاب می کرد به طرف ساحل. جاتون خالی توی دریا خیلی خوش گذشت. بگذریم اگه بخوام شرح مفصل بدم حوصله تون سر میره. یه شب هم جنگل گلستان خوابیدیم و فرداش رفتیم به طرف مشهد. از مشهد هم که دیگه چی بگم. مگه میشه کسی اونجا بره و بهش بد بگذره. اونجا هم زیارت سیری کردیم و هم سیاحتی دلچسب و از همه دوستان هم در حرم آقا یاد کردیم(به خصوص از بانو یاسمن که وقتی دیدم نوشته وای به حالت اگه من رو دعا نکنی!!! ترسیدم اگه توی حرم سه بار دعاش نکنم! توی جاده هر چهار تا چرخ ماشینم منفجر بشه!!!). و مهمتر این که چند روزی میهمان پسرعموی گرانقدر جناب درویش بودیم و شرمنده از میهمان نوازی بی دریغ ایشون و خانوادشون. یه کتاب غزلیاتش رو هم بهم هدیه داد که بعدا براتون توی پستها استفاده می کنم. الان هم با دلی گرفته از درون کلبه تنهایی در خدمتتون هستم. ببخشید اگه طولانی شد. تازه این مثلا یه سفرنامه مختصر بود! در پایان از الطاف دوستان گرامی و مهربان که در نبودم وبلاگم رو تنها نذاشتن! صمیمانه سپاسگزاری می کنم و در پایان پایان!!! این قطعه رو تقدیم میکنم به همه شما یاران بزرگوار:

گرچه در کنج دلم غمنامه ها دارم بسی

اشکهایم خون شده از های های بی کسی

گرچه با شب ناله هایم عشق بازی می کنم

در دلم با غصه ها مهمان نوازی می کنم

گرچه آواز دلم جز هق هق جانکاه نیست

همدم تنهایی ام جز نور مهر و ماه نیست

باده پر مهرتان مستم دو چندان می کند

زهر نوش بی کسی بر کام آسان می کند

 

سیدشهریار میبدی
گاهی وقت ها دلم برای خودم تنگ می شود.من نشانی های خود را می دهم- یک نفر شاید مرا پیدا کند!!!
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


خطاطي نستعليق آنلاين
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت