بیداد کرمانشاهی
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: سیدشهریار میبدی - سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

سلام بر شما

یادش به خیر تو روزای بیکاری و ایضا بی عاری!!! هر روز عصر با چند تا از رفقا می رفتیم توی پارک می نشستیم و گل می گفتیم و گل می شنفتیم. اسم پارک رو هم از بس که زیاد می رفتیم اونجا گذاشته بودیم طبق المعمول!!! . این مطلب رو تو اون روزا از مغز مبارکم! تراوش نمودم.

یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود؛ توی یه شهر بزرگ، میون یه پارک زیبا و قشنگ؛ روی اون صندلی کهنه و فرسوده پارک ؛یه جوون نشسته بود که سرش شکسته بود! حالا علتش بمونه...... طفلکی پیش خودش فکر می کرد آخه ای خدای خوب و مهربون ، آخه ای خدایی که وجود داری ،تو زمین و آسمون،توی این شهر پرآشوب بزرگ،زیر این پهنه آبی و سترگ،یه کاری برای من جور نمی شه؟! غوره زندگی ناقص من، دیگه انگور نمی شه؟ آخه من تا کی باید بیکار باشم؟توی چشما خوار باشم؟آخه من تا کی باید خیابونای شهرمو متر کنم؟! پدر و مادر من، دائما بر سر من داد زدن درس بخون درس بخون،که اگه درس نخونی، آخرش بیکار می شی! توی همسایه و فامیل و همه مردم شهر، مایه ننگ و عار می شی! آخه این مدرک کارشناسی قابل من ! می تونه، برای من یه دردی رو دوا کنه؟! می تونه برای من شغل بشه کار بشه،می تونم باهاش برم خواستگاری زن بگیرم ؟!..... توی این فکرا که بود ، یه دفه صدای آهسته یک جوون غمگین و ملول، تموم فکر اونو به هم پاشید:

 آقا واکس ،آقا واکس، آقا واکس.........!!!

سیدشهریار میبدی
گاهی وقت ها دلم برای خودم تنگ می شود.من نشانی های خود را می دهم- یک نفر شاید مرا پیدا کند!!!
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


خطاطي نستعليق آنلاين
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت