بیداد کرمانشاهی
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: سیدشهریار میبدی - یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

سلام بر دوستان معزز

.... اوایل سال 1366 بود. اون موقع خانواده ما و چند تا از فامیل های دیگه بر اثر اجبار ناشی از بمباران های شدید عراق چند ماهی بود که توی نوشهر ساکن شده بودیم...... شب بود. همه پای تلویزیون نشسته بودیم و سریال معروف اوشین یا همون سال های دور از خانه رو تماشا می کردیم.... زنگ در حیاط به صدا دراومد. در حالی که همه از این زنگ بی موقع متعجب بودن ، من پا شدم و رفتم که در رو باز کنم. در رو که باز کردم دیدم دختر خانوم یکی از فامیل های دور که توی نوشهر ساکن بودن دم در وایساده. با ناراحتی و کمی بغض آلود سلام کرد. من هم با تعجب جوابشو دادم. یه کم تامل کرد و بعد با همون ناراحتی گفت: از خرم آباد زنگ زدن......گفتن.....گفتن حاجی امروز سکته کرده و مرحوم شده!..........

اگه از من بپرسید که شیرین ترین خاطرات دوران کودکی من چی بوده مطمئنا یکی از اونا رفتن به خرم آباد بود. اون وقتا شاید سالی سه چهار مرتبه به خرم آباد سفر می کردیم. یکی از عمه های بزرگوار من توی شهر خرم آباد ساکن بود. شوهر ایشون حاج منصور اصغری ، از بزرگای خرم آباد بود و صاحب نفوذ و ثروتمند. ایشون از همسر اولشون که مرحوم شده بود چند تا پسر و دختر داشت ولی ثمره ازدواجشون با عمه من یه پسر بود که در حال حاضر آیزنه بنده تشریف دارن! . خونشون یه جایی نزدیکای سبزه میدان خرم آباد بود و یه خونه نسبتا قدیمی و بزرگ. یه حوض بزرگ هم وسط حیاطش بود که همیشه یه آب سرد و گوارا توش جریان داشت. آبش توی تابستون اونقدر سرد بود که بعضی ها حتی نمی تونستن یه دقیقه دستشون رو توش نگه دارن. البته من از این امر مستثنی بودم و هر وقت تابستون اونجا بودم یه دل سیر توی اون آب یخزده آبتنی می کردم! . یادمه همیشه اولین روزی که وارد خرم آباد می شدیم اولین غذایی که می خوردیم چلوکباب بود. البته این چلوکباب با چلوکباب های دیگه تومنی هفت صنار فرق داشت! در اولین لحظه ورود به خونه عمه جون اولین چیزی که خودنمایی می کرد کباب های به سیخ کشیده شده و آتیش منقل آماده کباب کردن بود. خلاصه جای شما خالی به قول معروف چلوکباب عمه ساخت! رو می زدیم توی رگ!!! خوشمزهو بعدش هم حالا بازی نکن کی بازی کن!. پسر عمه عزیز(آیزنه اخیر!) یه کلکسیون داشت از ماشین های فلزی کوچولو که من از بازی کردن با اونا سیر نمی شدم. بعضی وقتا هم این آیزنه شیطون ما! وقتی از بعضی ماشینا سیر می شد ، با یه گوشتکوب یا قند شکن به جونشون می افتاد و با اونا صحنه تصادف درست می کرد!. واما....... بی اغراق یکی از صاف و صادق ترین و دست و دل باز ترین آدمایی که من توی طول عمرم دیدم کسی نبود جز حاج منصور اصغری. شغل اصلی ایشون بزازی بود و درست ابتدای بازار قدیمی خرم آباد مغازه داشت. دلی صاف داشت و مصفا. یادمه همیشه وقتی من رو می دید با خنده و خوشرویی تمام احوالپرسی می کرد و برای ابراز محبت کاکل موی سرم! رو به آرامی توی مشتش می گرفت. هیچ وقت به معنای واقعی اخم و ترشرویی ازش ندیدم. یادمه حتی اون قدر دل نازکی داشت که یه دفعه که یکی از بچه های شیطون فامیل ناراحتش کرده بود بدون این که چیزی بگه خیلی بی سرو صدا قهر کرده بود و رفته بود سر کوچه یکی دو ساعتی جلوی یه مغازه نشسته بود!. توی عید نوروز همیشه بشترین عیدی رو به بچه ها می داد. یادمه یه سال یه هزار تومنی به من عیدی داد! البته نه این هزار تومنی بلکه اون هزار تومنی سی سال پیش!(فکر کن!!!!!). خلاصه در یه جمله بگم که ایشون واقعا و به معنای واقعی کلمه مرد بزرگی بود که همه فامیل دوستش داشتن و بهش احترام می ذاشتن........

اواخر عمر ایشون با یه ناراحتی قلبی مزمن دست و پنجه نرم می کرد و چند بار عمل جراحی انجام داد. ولی به هر حال دست اجل مهلت نداد و اوایل سال 1366 دار فانی رو وداع گفت.

روحش قرین رحمت الهی باد.

سیدشهریار میبدی
گاهی وقت ها دلم برای خودم تنگ می شود.من نشانی های خود را می دهم- یک نفر شاید مرا پیدا کند!!!
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


خطاطي نستعليق آنلاين
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت