بیداد کرمانشاهی
صفحات وبلاگ
آرشیو وبلاگ
نویسنده: سیدشهریار میبدی - شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩

 

سلامی چو بوی خوش قورمه سبزی!!!

بعضی از دوستان گرامی شکایت می کنن که من چرا تازگی ها کمتر آپ می کنم. قبلا هم یه بار گفتم که حرف زیاد برای گفتن دارم ولی نمی دونم چرا نمی تونم حرفام رو روی کاغذ یا بهتر بگم روی مونیتور! بیارم....بگذریم..... تا حالا خیلی اتفاق نیافتاده که بنده مثل آدم خاطره بنویسم! . یعنی همیشه اتفاقات رو به صورت غیر مستقیم ثبت کردم. به جز مواردی خاص مثل مثلا حادثه تصادف!. امشب می خوام به صورت خیلی ساده و بی پیرایه خاطرات امروزم رو برای شما بنویسم!:

- ساعت00/07 صبح: بازم خواب موندم!خمیازه نمی دونم چه جوری زنگ موبایلم رو بسته بودم که زمانش اصلا به خاطرم نیامد!.... دو رکعت نماز صبح قضا به کمرم می زنم!!! قربتاً الی ا....

- ساعت45/07صبح: با 15 دقیقه تاخیر....اداره...... سلام مهندس!(اینو من گفتم ها!)....اَوووووو تی بلا قربان! من تو را مخلص بشم الهی!بغل(اینو اون گفت!)......اتاق کار:اولین کاری که بعد از چاق سلامتی با همکاران انجام میدم روشن کردن رایانه! بعدش هم خوردن چایی با شکم ناشتا!!!

- ساعت45/08 صبح: با اجازه دوستان و رییس عزیز! و همه بزرگترهای اداره! ما رفتیم دنبال ادامه بد بختی ها!

- ساعت00/09 صبح: شرکت بیمه(برای پیگیری دریافت خسارت تصادف کذایی): آقا تکمیله؟!..... نه آقا چی چی رو تکمیله! باید بری داغی شیشه ماشین رو از وسط جاده جارو کنی!!! و بیاری تحویل بدی. بعدش تازه بیا ببینیم چیکار می تونیم برات بکنیم!(این مسئله بعد از دو ماه از تصادف اتفاق می افته!!!)

- ساعت45/09 صبح: شرکت سایپا.... برای ثبت نام قطعی دریافت یک دستگاه پراید نوک مدادی متالیک(البته ما رو چی به این غلط ها!. برای خودم نیست. برای پدر بزرگواره که ماشینش رو برای ادای دیون بنده فروخت! حقیر هم با اخذ یه وام دیگه! قراره بهش پس بدم.

- ساعت45/10: بازگشت به محل کار و مواجهه با هجوم کارهای روزانه.

- ساعت30/14: بعد از دریافت یک جعبه بزرگ شیرینی به مناسبت ولادت حضرت معصومه(س) از واحد رفاه اداره(کی بخوره این همه شیرینی رو؟!) بازگشت پیروزمندانه! به کلبه تنهایی!

- ساعت00/15: خوردن غذای العالم فی خلال اسبوع ماضی!!!خوشمزه(همون غذای تو یخچال مونده خودمون!) البته نوع غذاش بد نبود فقط یه مقدار یخ کرده بود و بعد از خوردنش یه کم سردم شد!

- ساعت00/16: خواب نیمروزی!خواب

- ساعت30/17: با زنگ تلفن از خواب پریدم! به من زنگ بزنپدر و مادر بزرگوار و همچنین قند و عسل عزیزم می خواستن ببینن من هنوز زنده ام یا نه!( دلم برای همشون تنگ شده ناراحت، به خصوص دختر قند و عسل که امروز به مناسبت روز دخترا از من هدیه می خواست ولی افسوس که کیلومترها ازش دورم)گریه

- ساعت30/18: مراجعه به آرایشگاه برای اصلاح چند ساقه شِویدهای! بالای سرم که یه زمانی بهش می گفتن زلف!!!

- ساعت30/19: بعد از خوردن یک پرس بستنی! خوشمزهبرگشتم به کلبه!

- ساعت00/20: نشستن پای سریال های بسیار جذاب! تلویزیون و بعدش هم که در خدمت شما دوستان برای ارائه گزارش کار روزانه!!!(البته در همین زمان یک عدد انار، دو عدد نارنگی و یک عدد موز هم به عنوان شام نوش جان کردم!!!)

البته یه خاطره ثابت هم توی تمام این روزای من و در تمام ساعات تکرار میشه. محل وقوعش هم توی مغز بنده است. اونم اینه که: خدایا! میشه بالاخره من اون روز رو ببینم که دیگه بدهی ندارم؟!!!

بای بای

 

سیدشهریار میبدی
گاهی وقت ها دلم برای خودم تنگ می شود.من نشانی های خود را می دهم- یک نفر شاید مرا پیدا کند!!!
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


خطاطي نستعليق آنلاين
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت