بيداد كرمانشاهي

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چه چیزی بخرم روز زن از بهر زنم

جیب من خالی و پز عالی و اجناس گران

لرزه افتاده مرا یکسره بر جان و تنم

بس که من چانه زدم بهر خرید اجناس

بلبل باغ گل و طوطی شکر شکنم

کاسبا رحم نما بر من مسکین امروز

تا که تلخی نکند قیمت تو بر دهنم

آن که از برکت امروز تپل گشته تویی!

وان که جیبش بشود لاغر و پژمرده منم

روز زن خوب و عزیز است ولی صد افسوس

من به فکر درم و سیم و زر خویشتنم

گرچه بیداد دلش سوخته، صدها تبریک

به زن و مادر و مادرزن و ام الوطنم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط سیدشهریار میبدی نظرات () |

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

سیزده بهار ما بی تو به در نمی شود

سبزی تو برای من زردی من برای تو

حال کسی به بودنت زرد و پکر نمی شود

ولوله ای است در جهان از خبر بیش و کم ات

هیچ مقال و گفته ای بی تو خبر نمی شود

کسب لذیذ جسم تو افضل کار این جهان

هر چه توان گذشتنش از تو حذر نمی شود

بی تو نمی توان شدن عازم دشت لاله ها

حظ بصر به دیدن بحر خزر نمی شود

هیچ خری! ز شهر خود بی تو نمی شود به در

بی دو سه صد هزار تو سیر و سفر نمی شود

محور عصر حاضری ، یکه سوار این زمان

حیف که عصر ما دگر عصر حجر نمی شود!

ناصر دین نخبه کش! از دل آن حرمسرا

بی مدد وجود تو شاه قجر نمی شود

هر چه همی داد زند شهره بیداد زمان

چون که نداردت فرو به گوش کر نمی شود

تا که تو حرف اولی در همه جای این جهان

بهتر از این زمانه و حال بشر نمی شود

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط سیدشهریار میبدی نظرات () |

کاش می شد بر درختی تکیه داد

با دلی آسوده خاطر شاد شاد

در دل صحرای گل صحن چمن

پای رقص غنچه ها شاباش داد

کاش می شد دفتر آلام بست

شاد و خندان بر دل ابری نشست

رهگذر زین خاک ماتم خیز شد

از دل دام بلا چالاک رست

کاش می شد فارغ از سودای آه

ساعتی آسود بر آغوش ماه

دامن خورشید را هر دم گرفت

زد قدم بر راه شیری گاه گاه

کاش می شد مهربانی را ستود

زنگ هر نامردمی از دل زدود

صفحه دل را به رنگ عشق زد

با محبت ها گره زد تار و پود

کاش با موسیقی دریا و موج

گوشه بیداد را خواندن به اوج

با ترنم های زیبای بهار

مست سازی عالمی را فوج فوج

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط سیدشهریار میبدی نظرات () |

من در آن کوشش که چون بندم دهان خویش را
دل در این جوشش که بفزاید فغان خویش را
شکوه ها هم مرهمی بر سینه ی مجروح نیست
در دهان باید بسوزانم زبان خویش را
رنجها با نقش نو هر لحظه بر حیرت فزود
از کدامین رنگ بشناسم زمان خویش را
هر چه غم رنجم دهد در سینه جایش گرمتر
وای من کازرده سازم میهمان خویش را
هر گلی افتد ز شاخی من بخاک افتم ز رنج
با نسیمی میدهم از کف توان خویش را
چون شدم بی بال و پر خورشید سوزانتر دمید
با پر خود هم نبستم سایبان خویش را
داغم از دشمن بدل افزون ولی ماندم تهی
روز سختی کازمودم دوستان خویش را
هر که دامان پاکتر آتش بدامانتر بعمر
امتحانها کرده ام این امتحان خویش را
ناله سوی عرش دارم از عذاب فرشیان
تا چه تیری در میان بندم کمان خویش را
هیچ سیمایی بچشمم راستین نقشی نداشت
پوچ دیدم چون حبابی آرمان خویش را
چونکه سوزاندی خدایا شعله آنسانم ببخش
تا زنم آتش زمین وآسمان خویش را
جز غباری زین بیابان هیچ سو چشمم ندید
زآنکه گم کردم از اول کاروان خویش را

استاد معینی کرمانشاهی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط سیدشهریار میبدی نظرات () |

سلامی به زلالی باران

چند روزیه که بعد از مدت های زیادی خشکندگی! بالاخره بهار طبیعت روی خوش به ما ایرانوطنان! نشون داده و باران رحمت الهی به زیبایی هر چه تمام تر بر سر ما داره فرود میاد. هر چند میگن این هوای دل انگیز جون میده برای گفتن اشعار نغز و متن های زیبا و بهاری ، ولی خداوکیلی با این همه لطافت و زیبایی طبیعت این مغز پوسیده کپک زده ما!!! با انواع و اقسام ترفندها هیچ چیزی ازش تراوش نشد که نشد! به همین خاطر گشتی زدم در دنیای وب که شاید یه شعر یا یه مطلب درخور برای این مناسبت نمناک بهاری! پیدا کنم که باز هم چیزی که برام دلچسب باشه پیدا نشد. اما در اثنای این کاوش طاقت فرسا در یک جایی که اسمش رو نمیگم! چشمم افتاد به یه مطلب درباره باران که با خودم گفتم مگه حتما باید با ایماء و اشاره و تمثیل و مجاز و صور خیال و عروض و قافیه و هزار کوفت دیگه!!! درباره باران حرف زد؟! .......... و این هم واقعی ترین شعری که درباره باران شنیده اید:

باران آبی است که پس از سرد شدن بخارهای جوی به وجود آمده و بر زمین می‌ریزد. در زبان پهلوی بدان واران (waran) می‌گفتند.

 وقتی هوای گرم به بالای آسمان صعود می‌کند، بخار آب را هم همراه خودش به بالا به داخل آسمان می‌برد. در بالای آسمان، بخار آب سرد می‌شود و قطره‌های آب دور ذرات ریز گرد و غبار موجود در هوا تشکیل می‌شود. مقداری از بخار آب هم به شکل کریستال‌های ریز یخ منجمد می‌شود که قطرات آب سرد شده را جذب می‌کند. قطرات به شکل کریستال‌های یخ، منجمد می‌شود و کریستال‌های بزرگ تری را تشکیل می‌دهد که ما آنها را برف ریزه می‌نامیم. موقعی که برف ریزه‌ها سنگین می‌شوند، پایین می‌افتند. برف ریزه‌ها در مسیرشان رو به پایین با هوای گرم تر برخورد می‌کنند و ذوب می‌شوند و به صورت قطرات باران در می‌آیند!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط سیدشهریار میبدی نظرات () |

سلام بر دوستان گرامی

سال 90 هم رفت! حکما در آغاز فصل بهار و نوروز سال 1391 همه می خواهند شعری در وصف این بهار و نوروز خجسته بسرایند و توی شعر را هم پر کنند از گل و بلبل و سبزه و نرگس و نسترن و این جور چیزا! البته حقیر هم سالها پیش یه شعری در وصف بهار از خودمون در کرده بودیم که فکر کنم چند بیتش رو یه وقتی توی یه پست برای اظهار فضل!!! خدمت وبگذران گرامی درج کرده بودیم. البته لازم به توضیح نیست که وقتی میشه در وصف موضوعی شعر گفت که حداقل به چشم تن یا به چشم دل اون قضیه رو درک کرد و الا شعر آدم میشه مثل این داستان های علمی تخیلی! که قاعدتا برای شنونده هم قابل درک نیست. خداوکیلی ما تا این لحظه که در خدمت شما عزیزان هستیم نه به چشم تن بهار رو دیدیم و نه اومدنش رو از طریق چشم دل درک کردیم. البته اگه نخوام خیلی بی انصافی کنم باید عرض کنم که فقط یه جور از اومدن نوروز مطلع شدیم اونم از طریق جیب خالی و قیمت های سر به بالا!!! که اگه بخوام از این دیدگاه نوروز و بهار رو توصیف کنم حکما شعر ما میشه مایه سردرد و دوستان میگن باز هم این جناب بیداد داره سوخته می کنه(به فتح کاف!). حالا ممکنه جناب وزیر تجارت و بقیه چیزا! بگه خیلی نامردی و بی انصافی اگه برای تنظیم قیمت های شب عید کمتر از نمره بیست به من بدی!!!

 بگذریم...

با اجازه دوستان گرامی ما چند روزی رفته بودیم ولایت و دیدی و بازدیدی و الخ!!!

به هر حال با عرض پوزش از تاخیر، سال نو رو به همه وبگردان گرانقدر تبریک میگم و آرزوی سالی همراه با سلامتی و بهروزی برای همه دوستان محترم دارم. به قول جناب فامیل دور!:

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سیدشهریار میبدی نظرات () |

سلام...

توی مملکت گل و بلبل ما! آدما یا خودشون درآمد ایجاد میکنن یا حقوق بگیر هستن. هر کدوم از این راه های تامین معیشت دارای نقاط ضعف و قوتی هستن که جای بحثش این جا نیست. یکی از بزرگترین دردها و یا بهتره بگم زجرهای! ما حقوق بگیرها وجود تکرار و روزمرگی ممتد توی انجام کارهامونه. حاصل حدود 11 سال سابقه تکرار! حقیر شده این مثلا شعر:

تن شد ملول از محنت انجام تکرار

دل خسته شد از رنج بی فرجام تکرار

روز از پی شب آید و شب از پی روز

نفرین بر این روزانه و بر شام تکرار

امسال رفت و می رود سال دگر هم

ترسم که عمری را کنم ناکام تکرار

ساقی بیاور جام نو هم باده نو

مستی دگر حاصل نشد از جام تکرار

خونی به رگهایم دگر باقی نمانده است

در زیر دندان های خون آشام تکرار

طی شد تمام لحظه های زندگانی

در مرگ زجرآور ولی آرام تکرار

بشکسته بر بال دلم پرهای پرواز

چون صید مفلوکی شدم در دام تکرار

یا من هو اسمش شفای درد بیداد

مرهم نما بر زخم و بر آلام تکرار

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط سیدشهریار میبدی نظرات () |

آن شنیدستی که در اقصای دور

شد زنی بیمار در سودای گور

گشت قلبش بی تپش در سینه اش

بی فروغ از نور حق آیینه اش

نا امید از بازگشتش هر طبیب

بر زبان همرهان امن یجیب

گرمی دستان وی سردی گرفت

رنگ بر رخسار او زردی گرفت

لاجرم گفتند او را همرهان

دست وی کوتاه گشته زین جهان

باید او را در دل خاکش کنیم

الوداعی با دل پاکش کنیم

همسر او زین سبب بی تاب گشت

نقشه های عشق او بر آب گشت

کوه غمها بر دلش آوار شد

نوبت هجران یار غار شد

گفت با معشوقه آخر این سخن

دوستت می دارم ای محبوب من

تا که گفتش یار را با های و هی

لرزه ای افتاد بر اندام وی

پیکر بی جان او جاندار گشت

روشنی افزای چشم یار گشت

عشق جانی تازه دادش بر جسد

دور کردش چند سالی از لحد

این مثل شد حکمتی بیداد را

تا ابد نسیان نباشد یاد را

در عجب شد عقل از اعجاز عشق

گشته حیران عالمی از راز عشق

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط سیدشهریار میبدی نظرات () |

سلام بر دوستان گرامی

یکی از همین روزها تولد دختر قند و عسله. می خواستم این ترانه رو درست در روز تولدش منتشر کنم ولی یه دفعه تصمیمم عوض شد و چند روز زودتر اون رو منتشر می کنم. حالا می پرسید چرا؟ خودم هم نمی دونم! شاید گفتم تا تازه از تنور در اومده و داغ داغه اون رو مصرف کنم تا بیات نشه!!!

 یه روزی از روزای این زمونه

سروده شد یه شعر عاشقونه

یه غنچه سرخ و سفید و زیبا

اومد که عمری بمونه تو دنیا

وقتی اومد دلها پر از شادی شد

دشتا پر از سبزی و آبادی شد

آسمونا ستاره بارون شدن

پرنده ها عاشق و مجنون شدن

خورشید خانوم تیشه گرفت تو دستش

شبونه رفت سنگ غمو شکستش

شاپرکا سرود شادی خوندن

دفتر ناراحتی رو سوزوندن

ولوله شد تو کوه و دشت و صحرا

چراغونی تو کوچه ها و شهرا

پاک و زلال بود مث آب چشمه

خوشگل و با ناز و ادا کرشمه

توی چشاش برق امید و شادی

خنده نگو مغازه قنادی

خال قزی جون پیرن زری گل پری

دس توپولی پا توپولی مرمری

گلپر ما حالا شده نه ساله

با ادب و خوب و سانتی مانتاله

خدا رو می پرسته با علاقه

گوش نمی ده به حرف اون کلاغه

با پدرش مودب و مهربون

با مادرش همنفس و همزبون

دوسش دارن فامیلا خیلی زیاد

همش میگن باید پیش ما بیاد

تو مدرسه باهوش و بهترینه

یه دختر زبر و زرنگ همینه

تولدش میمنت و مبارک

تو سایه خداوند تبارک

خدا همیشه یاور و پناهش

دعای ما توشه کل راهش

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط سیدشهریار میبدی نظرات () |

سلام بر دوستان گرامی

داشتم فکر می کردم که امروز با چه مطلبی به حضور برسم که یه دفعه یه داستان کوتاه و جالب از طریق سیستم اداری و کاملا بدون ربط به کارم! به دستم رسید. بدون هیچ شرح دیگه ای این حکایت جالب رو (که نمی دونم نویسنده اش کیه) بخونید و به جان نویسنده اش دعا کنید!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط سیدشهریار میبدی نظرات () |