بیداد کرمانشاهی

 
درگذشت بانو مهدیه الهی قمشه ای...
نویسنده : سیدشهریار میبدی - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٥
 

روح آسمانی «مهدیه الهی قمشه‌ای» از کالبد تن رها شد و به یار و معشوق دیرینش حکیم محی‌الدین الهی قمشه‌ای پیوست.



 
 
فیش های نجومی!
نویسنده : سیدشهریار میبدی - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٥
 

واکنش جوجه ها در خصوص فیش های نجومی!!!



 
 
صلاحیت!
نویسنده : سیدشهریار میبدی - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤
 

سلام...

می گویند چرا چیزی نمی گویی!

می گویند چرا چیزی نمی نویسی!

عرض کنم خدمت دوستان بزرگوار، این سکوت بنده فقط به جهت ترس از رد صلاحیت است و بس!. البته شما فکر نکنید حقیر خدای ناکرده هوس نامزد بازی! به سرش زده و توی یکی از مجلسین کاندیدا شده که حالا از رد صلاحیت ترس داشته باشه. نخیر، من ................!!! که بخوام وارد این گود خطرناک بشم. رد صلاحیت فقط در انتخابات که نیست!. چطور؟! عرض می کنم:

بعضی نوشته ها هستند که در صورت نوشتنش جناب ملک الفیلتر! شما رو رد صلاحیت می کنه!

بعضی نوشته ها هستند که اگه بنویسی به لحاظ اداری و سازمانی رد صلاحیت میشی و از نون خوردن میافتی!

بعضی نوشته ها باعث میشن که خانواده محترم صلاحیت شما رو کن فیکون! کنه و ..........!

و از همه مهمتر بعضی نوشته ها صلاحیت نوشتاری شما رو زیر سئوال میبره که فکر کنم همین الان این اتفاق افتاد!!!

حالا هی بگید چرا چیزی نمی نویسی. آخه چی بنویسم؟! همینو می خواستید؟!


 
 
معینی کرمانشاهی...
نویسنده : سیدشهریار میبدی - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٤
 

سلام...

رحیم معینی کرمانشاهی درگذشت.........

درگذشت این شاعر پرآوازه از دیار ادیب پرور کرمانشاه رو به جامعه شعر و ادبیات ایران زمین و همشهری های مهربان و همچنین خانواده این عزیز تسلیت عرض می نمایم.

پی نوشت:

هستم هنوز! ولی نمی دونم کجا!!

دعا بفرمایید زودتر پیدایم شود!


 
 
هستم هنوز!
نویسنده : سیدشهریار میبدی - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤
 

هستم هنوز!

ولی هنوز نیستم آنچه باید باشم!

هستم هنوز!

ولی ای کاش می شد نباشم تا این که این گونه باشم!

هستم هنوز!

 ولی همواره به آن روز نبودن فکر می کنم.

همیشه فکر می کنم اکنون که هستم و نیستم آنچه باید باشم, آن روز که نباشم دیگر چیستم؟!

همیشه فکر می کنم بهتر است یاد آدم ها به اثرشان در این دنیا زنده بماند.

همیشه به این فکرمی کنم که وقتی دیگر نبودم, مرا به چه چیزی یاد خواهند کرد؟

به علم؟ به عمل صالح؟ به هنر؟ به اخلاق؟ به مال و ملک؟! به نسل نیک؟............به چه چیز؟!

و چه بد است زمان نبودن فقط تو را به نامت یاد کنند و دیگر هیچ!.......


 
 
مهران دوستی!
نویسنده : سیدشهریار میبدی - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤
 

سلام...

نه قصد و نه حوصله نوشتن مطلب رو جدید داشتم! ولی از این خبر دردناک نتونستم به راحتی بگذرم:

مهران دوستی درگذشت.....

رادیوی ایران یکی از زیباترین صداهایش را از دست داد. من صدای گرم و دلنشینش رو مخصوصا در برنامه کافه رادیو بسیار دوست داشتم.

این فقدان تاسف انگیز رو به خانواده ایشان و خانواده هنر ایران زمین تسلیت عرض می کنم.


 
 
شیرین و فرهاد!
نویسنده : سیدشهریار میبدی - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤
 

شبی با تیشه اش می گفت فرهاد

مرا شیرین گمانم برده از یاد

به مجلس های خسرو خوش نشسته

من و عشق مرا هم داده بر باد

بود دستش درون دست خسرو

منم با دسته چوب تو همزاد!

به کامش شهد شیرین جام نوشین

مرا ذیل گلو جا کرده غمباد

سرش بر بستر بالشت پرناز

مرا بالشتکی از جنس فولاد

به نازش های خسرو کرده عادت

مرا با عشق خامش کرده معتاد

خوراکش بره و مرغ و فسنجان

غذایم گشنگی همراه سالاد!

چو فرهاد اینچنین افکار طی کرد

بگفتا با خودش ای داد و بیداد

مچل گشتم به عشقی بد سرانجام

متل گوید مرا فرزاد و فرشاد!

کنون این تیشه بر قلبم نشانم

که تا از قید عشقش گردم آزاد

روم دنبال کاری پر درآمد

کنم دنیای خود را شاد و آباد


 
 
غلط کردم!
نویسنده : سیدشهریار میبدی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤
 

بارالها خسته ام در جسم من جانی بریز

در حساب بانکی ام از آنچه می دانی بریز

چوب گردونم زند دائم، غلط کردم دگر

ساقیا من می نمی خواهم کمی رانی بریز!

آتشی اندر وجودم شعله ور بی جام می

وا عطش! در چای من لیموی عمانی بریز

سوز ناپیدای غم بر دل شررها می زند

سطل آبی بر سرم پیوسته و آنی بریز

از درون جام می طرفی نشد حاصل مرا

بر تن افسرده ام باران نیسانی بریز

چون که گیرا تر شود از کهنگی جام شراب

لاجرم جامی مرا از عهد ساسانی بریز!

خسته ام از چه چه گلپا و آواز بنان

داخل لب تاپ من دی وی دی یانی بریز!

چون که افغان می کنم از تلخی بیدادها

در دهانم جرعه ای از شهد سوهانی بریز


 
 
من دلواپس هستم!
نویسنده : سیدشهریار میبدی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳
 

-آقا من اعتراض دارم! من دلواپسم! آخه یعنی که چی اونوقت؟!

-چیه برادر؟! باز هم که شما دلواپس شدی! بگو ببینم موضوع چیه!

-آقا من به این قضیه هواخوری و قدم زدن اعتراض دارم!

-اخوی! آخه مگه هواخوری و قدم زدن چه مشکلی داره؟!

-بگو چه مشکلی نداره! اصلا چه معنی داره که این آقا! با اون آقا! توی خیابون قدم بزنند؟! مگه جا قحطی بود! خوب اگه خیلی دلشون گرفته بود می رفتن روی پشت بام هتل! اون هم با رعایت فاصله قانونی! یه هوایی می خوردن و برمی گشتن سر میز مذاکره!. یا این که اصلا ببخشید گلاب به روتون! دستشویی رو گذاشتن برای این جور مواقع که آدم وقتی خسته شد بره اون جا یه مقدار استراحت کنه و تمرکز بگیره! بی خود نیست که قدما به اون محل کذایی می گفتن مستراح!

-حالا یه چیزی بود تموم شد و رفت برادر شما دیگه بزرگش نکن!

-چی رو بزرگش نکن! قضیه به اندازه کافی بزرگ هست. اصلا اگه من بزرگش نکنم کی بزرگش کنه؟ اصلا ما اومدیم این جا که بزرگش کنیم.....

-بابا بی خیال اخوی جلوتر نرو!

-آخه نمیشه بی خیال شد!

-چرا بزرگوار؟!

-من ترسم از اینه که فردا پس فردا این قضیه قدم زدن به جاهای دیگه ای هم برسه!

- مثلا چه جاهایی؟!

- مثلا ممکنه یه وقت این دو تا آقا! تصمیم بگیرن شب به جای این که توی اتاقشون بخوابند بروند دو تا تشک پهن کنن روی پشت بام هتل کوبورگ! و زیر پشه بند  دست بزارن زیر چونه تا صبح از خاطراتشون برای هم تعریف کنند! اونوقت اگه اسرار مملکت توی این ماجرا بر باد رفت کی جواب میده؟! یا این که چند وقت دیگه دوتایی تصمیم بگیرند برای رفع خستگی بروند توی(زبونم لال!) استخر هتل کانتینانتال!، مایو بپوشن و تنی به آب بزنن! اونوقت کی می تونه این بی ناموسی! رو تحمل کنه؟! آخه به این کارها هم میگن دیپلماسی؟! این بود اون شعار اعتدال! آخه این آقا می دونه دیپلماسی کیلویی چند؟! بگم بیان چند تا شعار علیه شون بدن حالشون جا بیاد؟! بگم با اون آقا توی پیاده روی کذایی چیا گفتن؟! بگم؟ بگم؟!!!......


 
 
بع بع!!!
نویسنده : سیدشهریار میبدی - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
 

سلام....

مرسوم است شخصی که در قبال مشکلات و فشارهای جانبی! بی خیالی طی می کنه رو به گوسفند شبیه می دانند!

بنده معتقدم این حرف علاوه بر این که نوعی ناسپاسی در مقابل خدمات بسیار زیاد این حیوان زبان بسته به بشر هست، بلکه در این مثل به شخصیت این موجود ارزشمند نیز توهین بیجا شده و اگر این موجود رو در مقابل آن شخص کذایی قرار بدهیم باید بگوییم: صد رحمت به گوسفند!!!

 برای توجیه این واقعیت فقط کافیست شما گوسفند رو در شرایط غذایی و محیطی نامناسب قرار بدید:

1-    اولین واکنش این موجود قطعا صداهای بع بع! ممتد و گوشخراشی است که شما رو کلافه می کنه.

2-    دومین واکنش اینه که در شرایط نامناسب، دیگه شیر کافی به شما نمیده و یا شیری به شما میده که از آب بی خاصیت تره!

3-    در نهایت گوشت این ظاهراً! زبان بسته هم چیزی میشه شبیه سلف چای!!!

حالا شما خودتون قضاوت کنید این درسته آیا! که اون شخص کذایی رو به موجود ارزشمندی مثل گوسفند شبیه بدانیم؟!


 
 
← صفحه بعد